یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

نمیدونم راز موسیقی چیه . وقتی همای میخونه خدا را میشناسم از شما بهتر خب معنیش قشنگه و دوست داشتنی اما وقتی Derniere Danse  از Indila  رو به زبون فرانسه میشنوم و باز میزنم از اول بخونه و چشام رو میبندم که خوب حس بگیرم در صورتی که یک کلمه اش رو نمیفهمم چون فرانسه است و یا piu bella cosa  از Erros Ramazotti  رو میشنوم و باز تو حال خودم غرق میشوم با اینکه زبونش ایتالیایه  و باز یه کلمه اش رو نمیفهمم ، این چه رازیه ؟

[ ٢٠ آذر ۱۳٩٥ ] [ ۸:٥٥ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

 نویسنده این متن معلوم نیست اما من از کانال تلگرامی چهل سالگی برش داشتم

 

   
اگر از من بپرسند بدترین جامعه کدام است، می گویم جامعه ای که آدم های آن اجازه طی کردن مقتضیات "مراحل رشد انسانی" را نداشته باشند.

بچه، بچگی نکند؛ نوجوان نوجوانی نکند، جوان جوانی نکند،‌ میان سال میان سالی نکند، سالمند، سالمندی نکند، زن زنی نکند، دختر دختری نکند،‌ پسر پسری نکند و...


یک به هم ریختگی شدید در مراحل رشد انسانی،‌ که دلیلش هر چیزی می‌تواند باشد؛‌ مثلا تحمیل یک الگوی تعریف شده از بالا (مثلا الگویی بر اساس مقتضیات سالخوردگی، یا میان سالی؛ که تمام افراد باید هم احوال و هم رفتار یک فرد سالخورده را داشته باشند)و یا فرهنگ حاکم بر خود جامعه که ربط وثیقی هم به نهاد سیاست نداشته باشد.

در این جامعه است که آدمی مثلا به پنجاه سالگی (یعنی میان سالی) می رسد و به جای اینکه درگیر مقتضیات آن باشد (مثل پختگی عقلی، تربیت نسل، انتقال تجربه، درو کردن محصول عمر پنجاه ساله، و...) تمام ذهنش درگیر مسایل عاشقانه یا ناکامی های جنسی می شود،‌ چراکه این چیزها در مرحله رشدی خودش برایش حل نشده است.

سریال میوه ممنوعه را یادتان هست؟
یک صحنه اش فوق العاده بود:
وقتی که علی نصیریان (پیرمرد عاشق گشته به معشوقه ی جوان؛ هانیه توسلی) پنجره اتاقش را که باز می کند، نمایی از شهر تهران نمایش داده می شود و این جمله را می گوید: "این چه شهریه که عاشقش یه پیر مردِ هفتاد ساله است"
 

[ ٢٠ آذر ۱۳٩٥ ] [ ٥:۱۱ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

1- هفته سختی بود ولی خوب . هر روز بعد از شرکت یه کاری داشتم و باید بهش میرسیدم . تقریبا هیچ روزی نبود که ساعت 4 پاشم و نیم ساعت بعد خونه باشم . این موضوع خسته ام کرد ولی کارام خوب پیش رفت و همین خوب بود . امروز میرم خونه و استراحت میکنم و بعد میرم به یه کاری میرسم و پرونده هفته کاری رو میبندم . گرچه معمولا پنجشنبه ها برای من شلوغترین روز هفته است .

2- گرفتن پروژه ای که هیچ سابقه کاری توش نداشتم انرژی زیادی ازم گرفت و خیلی ازش میترسیدم . کلی مطالعه کردم و به سختی دستم پیش رفت که شروع کنم روش خط بکشم ولی وقتی با ترس و لرز شروع کردم و کارم رو بردم پیش یک آدم وارد و بهم که گفت که بیشتر کار درست بوده خیلی خوشحال شدم و اعتماد به نفس پیدا کردم .

3- نوشته هایی که خیلی شخصی هستن و معمولا منفی هستن رو رمز گذاری میکنم که فقط برای خودم بمونه . ببخشید که رمزش رو به کسی نمیدم .

4- آخر هفته خوبی داشته باشیم ، هممون

[ ۱٧ آذر ۱۳٩٥ ] [ ٦:٢٢ ‎ب.ظ ] [ مارال ]
[ ۱٤ آذر ۱۳٩٥ ] [ ٦:۱٦ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

1- خبر خاصی نیست جز سلامتی . خدا رو شکر

2- در مودر کار شخصی یک کم استارت خورده شد ولی باز استاپ شد ، نمیدونم چطور پیش بره فعلا در حال مطالعه برای بالا بردن اطلاعاتم هستم ولی با کمال شرمندگی با وجود تلگرام و کندی کراش خیلی سخته میتونم تمرکز کنم .

3-دو تا حادثه بد تو این چند روز . یکی حادثه تروریستی تو عراق که واقعا بد بود و بعدش هم تصادف قطار . در مورد عراق واقعا ناراحت شدم ولی راستش رو بخواین خودم اصلا برام کربلا رفتن با اون عدم امنیتی که تو اون کشور داره برام توجیه پذیر نیست ولی خب خیلیها عقیده شون براشون مهمتره میرن و البته خیلی از مسوولین هم برای تبلیغات میرن .

اون تصادف قطار هم خیلی بد بود و من عذر خواهی و استعفای مدیر عامل راه آهن رو دیدم و ازش ممنونم ولی کاش تو صورتش ذره ای نارحتی و پشیمونی و شرمندگی دیده میشد . من که ندیدم .

4- خدا این رفتگان رو رحمت کنه و به بازمانده هاشون صبر بده .

تعطیلات خوبی پیش رو داشته باشین

[ ٦ آذر ۱۳٩٥ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب