پدرم حالش خوب نیست . چیز مهمی نیست و ظاهرا یک عمل با لیزر باید روی چشمش انجام بشه اما به هر حال من نگرانم . خودم از پنجشنبه که آنفولانزا کردم هنوز خوب نشدم و تنم حسابی کوفته است . هر شب یک کم دمای تنم بالا میره و حسابی کرخت میشم اما باز  هر روزصبح باید پاشم برم سر کار .  دوباره از یک شرکتی تماس گرفتند برای مصاحبه ،‌البته اون اخر هفته پیش بود . رفته بودم . دیروز زنگ زدند که امروز صبح بیا برای امتحان . چشمتون روز بد نبینه چهار تا دفترچه مثل دفترچه کنکور گذاشتند جلوم با پاسخنامه ، امتحان هوش و زبان و مهارتهای کامپیوتر . با توجه به مریضیم حسابی  خسته شدم تا جواب این تستها رو بدم و  بعد هم اومدم شرکت . خلاصه همه اینها رو دارین ؟ حالا اینو بگم که دیشب مادر شوهر گرامی زنگ زده که مثلا (!) حال منو بپرسه . میگه من امروز رفتم آزمایشگاه که آزمایش خون بدم . خون رو که گرفت انقدر حالم بد شد که هر کس دیگه جای من بود به شما تلفن میزد که بیاین منو بردارین ببرین بیمارستان !!!!!!

حالا توی این موقعیت کسی از من انتظار داشته باشه نازش رو بکشم دیگه خیلی زورم میاد .