هنوز اون شرکته خبری نشده . فقط بهشون زنگ زدم و اتمام حجت کردم که اگه قراره برم توی این گروه دوم روی من حساب نکنید . دیگه خبری ازشون ندارم . قصد ندارم بهشون زنگ بزنم . اگه گروه اول بخواد که باهام تماس میگیره .

دو روز تعطیلی به مهمون داری گذشت . گروه اول یک خانواده به شدت دلچسب و دوست داشتنی که وقتی میخوان بیان خونمون من میخوام هر چی میشه توی خونه داشته باشیم و ازشون پذیرایی مفصلی کنم . انقدر از بودن باهاشون شاد میشم و بهمون خوش میگذره که نگو .

روز بعد یک خانواده ای از فامیلها اومدن دیدنمون . عصر بود . یک دو ساعتی نشستند . خانواده خوبی هستند . آمهایی هستند که خودشون و بچه هاشون موفق و باهوشند . از نظر مالی از هیچی به همه چی رسیدند . با این همه وقتی پهلوشون میشینی حال تهوع میگیری انقدر قربون صدقه خودشون میرن .  به این فکر میکردم که اگر اینها انقدر قربون خودشون نمیرفتند آدمهای قابل تحسینی بودند اما با اون حرفهایی که میزنن فقط به این میشه فکر کرد که چقدر حال به هم زن هستند . حتی بدیشون هم به کسی نمیرسه  (جز اینکه در این قربون خودم برم سعی میکنن دیگران رو بکوبونن ) اما به شدت مورد تنفر همه هستند .

 ---------------------------

دو ساعت بعد از پابلیش این نوشته با اون شرکته صحبت کردم . گفتم که حاضر نیستم توی گروهی که اونها مورد نظرشونه کار کنم و معذرت میخوام . مدیر گروه هم گفت که هر جور صلاحتونه . یعنی خوش اومدین .

خیلی خوشحالم . فکر کنم تصمیم درستی گرفتم .