بیست و چهار سالم بود ،‌دانشجوی فوق لیسانس بودم ،‌کار خوبی داشتم و حقوق مناسبی . کلی دلیل داشتم برای اینکه کله ام پر باد باشه که به کسی احتیاج ندارم و هر مشکلی رو میتونم خودم یا نهایتا با پول حل کنم .

در بیست سالگی گواهینامه رانندگی گرفته بودم و پدرم برام یک ماشین خریده بود . ماشین نو نبود اما راه میرفت . توی این چهار سال تصادف نکرده بودم و به دست فرمون خودم کلی ... خلاصه زد و در بیست و چهار سالگی تصادفی کردم که دهنم سرویس شد . مشکل مالی و درگیری با کسی که من بهش زده بودم و ... پدرم رو در آورد . کار و زندگی رو ول کرده بودم و دنبال این کار میدویدم . اما این مساله  بعدها یکی از بهترین تجربه های زندگیم شد. رئیس شرکتم یک آشنایی توی شرکت بیمه داشت که اونها کلی کارم رو پیگیری کردند . پدر و مادرم کلی پشتم رو داشتند ،‌ از دوستام هر کس شنید بهم زنگ زد و گفت اگه کاری از دستشون برمیاد برای من انجام بدن . یکی از دوستام از امریکا زنگ زد و گفت اگه پول لازم دارم برام بفرسته ...

.اون قضیه حل شد و رفت و هنوز یادمه که اطرافیانم در اون موقعیت چقدر بهم لطف داشتند و خلاصه اون کله پر باد خالی شد و فهمیدم که با کلی پول هم نمیشه یک چیزهایی رو خرید ، مثل دلگرمی ،‌ صمیمیت و دوستی.