1- چه جوریه که توی خیابون و مترو و خونه ده تا چیز میاد توی ذهنم که تو وبلاگ بنویسم اما همچین که کانکت میشم هیچ کدوم یادم نمیاد ؟

2- آهان یکیش این بود که پنجشنبه رفتم بازار تهران و توی اون شلوغی و درهم برهمی کیفی کردم که هیچ وقت از مال های پر امکانات اون ور آب نکردم . یک نگاه به سقف طاق و تویزه ایش  به همه اون امکانات اون طرف می‌ارزید . هر کس می‌خواد بگه خلایق هر چه لایق بگه . این حرف رو نه به عنوان یک حرف توهین امیز که به عنوان یک کمپلیمان قبول میکنم .

3- دارم یک کتاب میخونم . اسمش هست "امینه" و اثر مسعود بهنود هست . مدتیه به کتاب خونی افتادم و لذتی که مدتها بود ازش دور بودم رو تجربه کردم .

۴-  از مسعود بهنود کتاب "خانم " رو هم خوندم که بسیار قشنگ بود . اصولا به نظر من قشنگی رمان تاریخی اینه که در عین اینکه داری از داستان لذت میبری داری تاریخ رو هم مرور میکنی و این قشنگه .

۵-  اینو بگم که من از کتابخون ترین آدمهایی بودم که میشناختم . از خیلی بچگی تا سال کنکورم . اون سال مجبور شدم کتاب غیر درسی رو بگذارم کنار و بعد درگیر دانشگاه و درس و کار و بعد ازدواج و بچه و غیره و این قضیه رفت کنار .تابستون تصمیم گرفتم دوباره برگردم به این عادت قدیمی . از سری کتابهای هری پاتر شروع کردم و تمامش رو از اول تا آخر خوندم و بسی بسیار زیاد هم از کتابها و هم از خود کتابخونی لذت بردم . بعد از اون دیگه سعی کردم روی همین روال بمونم . کتاب "سهم من " بعدیش بود و بعد  " خانم " و "همنام " و الان هم "امینه " . از پیشنهادهای شما مخصوصا‌* در زمینه رمانهای تاریخی استقبال می‌شود .

* شاید هم : نخ سوزن !!