باز هم از نظرات خواننده گرامی که نظر خصوصی میگذاره ممنونم.

آقا تا سه نشه بازی نشه . مهمونی بودیم . یکی گفت برین حافظ بیارین . اولین نفر هم داد دست من که نیت کنم و باز کنم . من باز کردم و خود طرف که خیلی اهل حافظ بود خوند . من که چیزی سر در نیاوردم . آخرش گفت نیتت چی بود ؟ گفتم شما تفسیر بکنین تا من بگم . گفت خوب نبود . داستان رو براش گفتم که این سومین باره که حافظ توی کار من نه میاره . شاید باید صبر کنم . البته چاره دیگه ای هم ندارم .

دو سه روز بعدش زنگ زدم به آخرین جای که اقدام کرده بود . بهم گفته بودن که هر چه زودتر بیای بهتره و ما خیلی عجله داریم . اما بعدش دیگه خبری نشد . زنگ زدم که چی شد ؟ گفتند مدیر عاملمون جلوی تمام استخدامها رو گرفته !!! دیگه واقعا یک داستانی هست که من الان ازش سر در نمیارم .

چند روز پیش یک مرخصی اجباری برام اتفاق افتاد . صبحش رو به کاری که مجبور بودم گذروندم و بعد از ظهرش رو رفتم میدون انقلاب . وقتی رسیدم ساعت یک بود و من هنوز نهار نخورده بودم . یک لیوان ذرت برای خودم خریدم و خیلی دلی دلی کنان ذرت میخوردم و مغازه ها رو میدیم  و یک کم خرید میکردم . از قبل میدونستم که من جنبه ندارم برای همین ۵٠ هزار تومن بیشتر نگذاشتم توی کیفم . خلاصه کلی کتاب خریدم و به یک نوشت ابزار فروشی که قدیمها ازشون خرید میکردم سر زدم و خیلی کیفور با جیب خالی و دست پر برگشتم خونه . من مطمئنم اگه توی شانزه لیزه میگشتم اینقدر بهم نمی‌چسبید .  جای همه دوستداران کتاب و تهران خالی .