1- چرا کلی "چرا "توی ذهنم دور میزنه  ؟

2- یک آهنگ ویولون دارم گوش میدم که نمیدونم مال کیه اما بهش میخوره مال ویوالدی باشه . به به جای همگی خالی .

3- شرکت بهم کارانه داد . ای ی ی ی ی  بد نبود یک کمی از اون حالت منفی مطلق در اومدم . آخه حقوقشون افتضاحه .

4- هوا میخواد بباره اما روش نمیشه . حداقل به نظر من اینطور میاد .

5- وقتی توی یک وبلاگی کامنتهایی میبینم که در مورد اون وبلاگی هست که تحریمش کردم با خودم فکر نمیکنم که چه خوب شد تحریمش کردم . فکر میکنم چرا اینها هنوز میرن و میخوننش ؟

6- دوست گرامی میشه بگی چرا کامنت هات رو خصوصی میگذاری ؟ من که هر چی دقت میکنم مطلب خصوصی ای توش نمیبینم .

7- نوشته آخر لاله رو بخونید که من حسابی کیف کردم ازش . چقدر فرقه بین آدمها . یکی پاش به خارج از ایران نرسیده همه چیز ایران میشه اه اه و پیف پیف و .... حتما بخونیدش .

8- هشت تا بسه ؟

9- آخ آخ . آهنگ missing you  از کریس دی برگ اومد . به به . نگین این آهنگهات چرا اینجوری میاد . نحوه پخش رو میگذارم روی shuffle  خب همین میشه دیگه .

10 - من هنوز در حسرت یک لپ تاپ زرد رنگ بود که آی پد اومد !!! آی فون رو که نگو .

11- چرا هر کار میکنم به سیزده تا نمیرسه .

12- آهان راستی امروز دوازدهم بهمنه ... تسلیت عرض میکنم .

13- این باید آخری باشه  و کوتاه اما خدائیش من خیلی خندیدم وقتی به دستم رسید حیفه نخونینش  :

ما یک رفیقی داشتیم که از نظر باحال بودن دو سه برابر ما بود(دیگر حسابش را بکنید که او کی بود) این بنده خدا به خاطر مشکلات زیادی که داشت نتوانست درس بخواند و در دبیرستان درس را طلاق داد و رفت سراغ زندگیش. زده بود توی کار بنائی و عملگی ساختمان (از همین کارگرهائی که کنار خیابان می ایستند تا کسی برای بنائی بیاید دنبالشان)

از اینجای داستان به بعد را خود این بنده خدا تعریف می کند:

یه روز صبح زود زدم بیرون خیلی سرحال و شاد. با خودم گفتم امروز چهل، پنجاه هزار تومن کار میکنم. حالا ببین! اگه کار نکردم! نشونت میدم! (این گفتگو ها را دقیقا با خودش بود!!) خلاصه کنار خیابون مثل همیشه منتظر بودیم تا یه ماشین نگه داره و مثل مور و ملخ بریزیم سرش که ما رو انتخاب کنه. یه دفعه دیدیم یه خانم سانتال مانتال با یه پرشیای نقره ای نگه داشت اولش همه فکر کردیم میخواد آدرس بپرسه واسه همینم کسی به طرف ماشینش حمله نکرد. ولی یهو دیدم از ماشین پیاده شد و یه نگاه عاقل اندر سفیهی به کارگرها انداخت و با هزار ناز و ادا به من اشاره کرد گفت شما! بیاید لطفا! من داشتم از فرط استرس شلوار خودم را مورد عنایت قرار می دادم. رسیدم نزدیکش که بهم گفت: میخواستم یه کار کوچیکی برام انجام بدید. من که حسابی جا خورده بود گفتم خواهش می کنم در خدمتم.

سوار شدیم رفتیم به سمت خونه ش. تو راه هی با خودم می گفتم با قیافه ای که این خانم داره هیچی بهم نده حداقل شصت، هفتاد تومن رو بهم میده! آخ جون عجب نونی امروز گیرم اومد. دیدی گفتم امروز کارم می گیره؟ حالت جا اومد داداش؟! (مکالمت درونی ایشان است اینها!)

وقتی رسیدیم خونه بهم گفت آقا یه چند لحظه منتظر بمونید لطفا.

بعد با صدای بلند بچه هاشو صدا کرد: رامتین! پسرم! عسل! دختر عزیزم! بیاید بچه ها کارتون دارم!

پیش خودم می گفتم با بچه هاش چی کار دار دیگه؟ البته از حق نگذریم بچه هاش هم مودب بودن هم هلو!!

بچه هاش که اومدن با دست به من اشاره کرد و به بچه هاش گفت: بچه های گلم این آقا رو می بینید؟ ببینید چه وضعی داره! دوست دارید مثل این آقا باشید؟ شما هم اگر درس نخونید اینطوری می شیدا! فهمیدید؟! آفرین بچه های گلم حالا برید سر درستون!

بچه هاش هم یه نگاه عاقل اندر احمقی! به من انداختن و گفتن چشم مامی جون! و بعد رفتند.

بعد زنه بهم گفت آقا خیلی ممنون لطف کردید! چقدر بدم خدمتتون؟

منم که حسابی کف و خون قاطی کرده بودم گفتم:

- همین؟

گفت:

- بله

گفتم:

- میخواید یه عکس از خودم بهتون بدم اگر شبا خوابشون نبرد بهشون نشون بدید تا بترسن و بخوابن؟

گفت:

- نه ممنونم نیازی نیست! فقط شما معمولا همون اطراف هستید دیگه؟!!

گفتم:

- خانم شما آخر دیگه آخرشی ها!

گفت: خواهش می کنم لطف دارید آقا!! اگر ممکنه بگید چقدر تقدیمتون کنم؟

منم که انگار با پتک زده باشن تو سرم گیج گیج شده بودم و گفتم: شما که با ما همه کار کردید خب یه قیمت هم رومون بذارید و همون رو بدید دیگه! زنه هم پنج هزار تومن داد و گفت نیاز نیست بقیه ش رو بدی بذار تو جیبت لازمت میشه!

نتیجه گیری اخلاقی: اگه درس نخونید مثل رفیق ما میشیدا

 

عزت زیاد