من از خرید بدم  میاد . از شلوغی بیشتر بدم میاد . اونوقت فکر کنین آدم توی شلوغی بره خرید !!

کاشکی به همین جا ختم میشد . مغازه اول که نصفش لباس زنونه میفروخت و نصفش کت و شلوار مردونه رفتم  بهشون میگم شومیز دارین میگه نه . میگم اینهمه شومیز زیر این کت و شلوارها گذاشتین پس چیه ؟ میگه مردونه ؟ گفتم آره . میگه اونو که نمیگن شومیز به زنونه هاش میگن شومیز . میگم هر چی  ببینمشون ،‌دیدم و نپسندیدم .

مغازه بعد رفتم میگم بلوز مردونه دارین میگه نه پیرهن مردونه داریم !!! میگم چه فرقی میکنه ؟ میگه بلوز مثل تی شرته !!!میگم تی شرت که تی شرته  خب حالا ببینم .  دیدم و نپسندیدم .

مغازه بعد رفتم میگم نه اینایی رو که آوردین نمیخوام دنبال یک چیزی هستم که طرح کمرنک یا راه سدری داشته باشه . میگه طرح دار نه ولی سدری دارم و یک بلوز میگذاره جلوم که اینطوری میشم   تعجب  میگم آقا این سدری نیست . میگه اختیار دارین رنگ به این قشنگی . میگم قشنگی چیز دیگه  است اما این مغز پسته ای هست . مثلا نگاه کنین مانتوی من سدریه .  میگه مانتوی شما که بادمجونیه .

باور کنین میخواستم موهام رو بکنم کلافه. آدم از خرید و شلوغی و آدم خنگی که خودشو عاقل میدونه بدش بیاد هر سه هم با هم سرش بیاد .

بالاخره یک بلوز / پیراهن / شومیز  راه راه سفید و مشکی خریدم و یک نفس راحت کشیدم و برگشتم .

حالا که اومدم باز بگم عیدتون مبارک

دیشب هم که چهارشنبه سوری بود  . مراسم با ترکاندن مقادیر متنابهی  وسایل نورزا و صدا زا در حیاط منزلمان شروع شد و بعد با روشن کردن آتش و پریدن از روی آن ادامه پیدا کرد و بعد با بزن و برقص در کوچه ادامه پدا کرد و بعد که برگشتیم خونه نیورهای محافظ جان و مال مردم ریختن و بساط رو جمع کردن که مردم به پشت بامها پناه بردن و قس علیهذا .