1-     سلام به همگی – عیدتون مبارک  .

2-     عجب هوایی داره تهران توی عید . عجب راه های خلوتی داره و خلاصه همین یک موقع از سال اینجا جای زندگیه .

3-     دیشب جشن عقد یکی از فامیل های همسر گرامی بودیم . هر وقت عروسی یک از فامیلهاشون میریم میبینم کارهایی انجام میشه که طبق گفته ی مادر همسر گرامی سر عروسی ما ، اصلا توی خانواده شون رسم نبوده انجام بشه . جل الخالق .

4-     به دلیل بالایی به پسران جوان و مجرد شدیدا توصیه میکنم که تمام رسم و رسوم ها رو توی عروسشیون به جا بیارن چون خانمهایی زیادی دیدم که دارن بچه شون رو عروس یا داماد میکنن و هنوز خاطره بد از عروسیشون دارن .

5-     سعی میکنم زیاد از دیگران متوقع نباشم . نه اینکه بخوام بگم آدم خوبی هستم . واقعیتش اینه که سعی میکنم متوقع نباشم تا توی ذوقم نخوره ، همین . اما توی این چند هفته اخیر یک چیزی شد که فهمیدم بازهم آدم متوقعی محسوب میشم  . حدود 5 سال پیش متوجه شدم یک مشکلی برای دوستم پیدا شده . در حقیقت برای بچه اش مشکل پزشکی ای بوجود اومده . خیلی نگران شدم چند بار باهاش تماس گرفتم تا ببینم کاری از دستم برمیاد . فهمیدم که یک رزیدنت در همون رشته توی خانواده مون داریم . پیداش کردم و هر سوالی که این مادر داشت که نمیتونست از دکتر بچه اش بپرسه ازش پرسیدم و بعد جوابها رو به دوستم منتقل میکردم . شب عید بود و باید یک دارویی رو زود تامین میکرد تا درمان رو زودتر شروع کنه جای نمیتونست این کارو براش بکنه . کتاب اول رو باز کردم و به چند جا زنگ زدم تا یک جا قبول کرد اون دارو رو قبل از شروع تعطیلات فراهم کنه . دوباره وقت دکتر میخواست و تلفن دکترش جواب نمیداد . دکتره به ما خیلی نزدیک بود . رفتم براش وقت گرفتم . بعدها توی جمع به همه گفت که مارال توی اون شرایط کلی برام کار کرد و دلگرمی بزرگی برای من بود .

امسال تقریبا همون مشکل برای من پیش اومد . بهش زنگ زدم و پای تلفن گریه میکردم . ازش خواستم بپرسم چه دکترهایی رفته و مشکل بچه اش چه طور پیش رفته . برام با حوصله توضیح داد و دلداریم داد . ما درگیر این قضیه شدیم . به هیچ کس هیچی نگفتیم تا کسی رو نگران نکنیم به همین دلیل هم به اون رزیدنت سابق که الان فوق تخصص داره هم زنگ نزدیم که توی فامیل کسی متوجه نشه ... دو سه هفته گذشت و من متاسفانه چشم انتظار بودم که زنگ بزنه و ببینه ما چه کار کردیم اما زنگ نزد . چند روز قبل از عید یک اس ام اس ازش داشتم برای تبریک عید . دلم نمیخواست بازهم من زنگ بزنم اما بعد از اون پیغام تبریکش بهش زنگ زدم و بازهم راهنمائیم کرد اما ... فکر کنم اگه اون یک تلفن توی این مدت به من میزد برای من دلگرمی خوبی بود . به قول یزدیها یک جورهایی روی دلم ماسیده .

6-     بگذریم .

7-     اما واقعا زود دیر شد .