اولین خاطره دماغی من بر می‌گرده به سالهای حدود 67 خیلی سرما می‌خوردم و دچار گلو درد زیادی می‌شدم . پیش یک دکتر گوش و حلق و بینی رفته بودم . بعد از معاینه های مربوط به گلو دردم یک نگاهی به من کرد و گفت بیا دماغت رو هم عمل کنم . من خیلی بهم برخورد و گفتم مگه چشه ؟ دست زد و گفت خب یک مقدار قوز داره که برش میدارم  لازم به توضیحه که اون موقع هنوز 18 سالم هم نشده بود . هیچی نگفتم . بعد نمیدونم توی همون ویزیت بود یا یکی دیگه که یک خانمی که تازه توسط همین دکتر عمل بینی شده بود اومده بود برای تعویض پانسمان و در حین این تعویض از دماغ و دهنش خون میومد و خودش هم داشت غش میکرد از درد که دیگه اگه یک درصد من به این موضوع فکر کرده بودم پشیمون شدم .

بارها دماغم رو توی آینه نگاه کردم و هیچ ایرادی توش ندیدم ( به قول شمالیها من ،‌من رو قربان ) تا عروسی خواهرم شد . من به عنوان هنرپیشه کمکی زن در کنار سفره عقد ایستاده بودم و عکاس هم چلیک و چلیک عکس میگرفت . بعد که عکسها چاپ شد و من نیمرخ دماغم رو توی عکسها دیدم تازه فهمیدم که ای دل غافل مشکل از کجاست . من همیشه خودم  رو از روبرو توی آینه میدیدم و مشکل در نیمرخه . یک کم دنبال دکتر خوب و قیمت مناسب گشتم اما باز انگیزه ام اونقدر قوی نبود که تن به همچین عملی بدم و بیخیال شدم .

هر وقت کسی رو میبینم که با یک ایراد جزئی این کارو میکنه با خودم میگم یک دماغ عمل نشده با یک ایراد جزئی که به مرتب بهتر از یک دماغ عمل شده با کلی حساسیت و زیر تیغ رفتن و مشکلات تنفسی و غیره بعدش هست .

توی عروسی ای که عید رفتیم عروس و دوتا خواهرهاش رو از روی دماغهاشون میشد تشخیص داد . هر سه تا قوز دماغشون دوبرابر من بود . تازه نوک دماغشون هم به سمت زمین سقوط کرده بود . توی صورتشون ایراد دیگه ای نداشتند . وضع مالیشون هم نسبتا خوب بود و برای همین از اعتماد به نفس این سه خواهر در عمل نکردن دماغهاشون بسیار بسیار مشعوف شدم . دلیل نمیشه که وقتی یک کاری مد شد همه مثل گوسفند برن دنبالش .

این بود پست دماغی من