١- پذیرای هر گونه کامنت اعم از خصوصی ، غیر خصوصی ، دولتی ، تعاونی و  ... هستیم

2- جمعه نهار رفتیم خونه مامانم اینا ( منظور همون مامان جونم ایناست !! ) پدرم میپرسه ماشینت رو کجا گذاشتی ؟ میگم جا نبود گذاشتم کوچه کناری . میگه این روبرو که جا هست چرا نگذاشتی ؟ گفتم من که رد میشدم نبود وقتی پارک کردم برگشتم دیدم جا باز شده . میگه حالا برو ماشین رو بردار بیار اینجا . میگم حالا ولش کن تا من برم اونو بیارم شاید اینجا پر شده باشه . میگه من اینجا می‌ایستم تا تو بری ماشین رو بیاری . میگم ولش کن . میگه می‌خوای خودم برم بیارمش ؟ میگم نه بابا ولش کن . میگه خواهرت کجاست چرا نیومده؟ میگم گفت رفته از سوپر خرید بکنه و بیاد . میگه خب پس من میرم این پایین می‌ایستم که وقتی میاد جای پارک داشته باشه . اما تو هم برای ماشینت رو بیاری بد نیست شاید موقع رفتن بارون بگیره کلافه. دیگه کم کم به قکر گرفتن پناهندگی از یکی از همسایه هاشون افتادم تا شاید این قضیه ختم بشه .

3- چند روز قبل مامانم سر کار بهم زنگ زد که داری میری خونه بیا در خونه ما من یک مقدار کله گوسفند پختم ازم بگیر گفتم باشه . اما وقت رفتن خونه یادم رفت . ساعت هفت و نیم هشت زنگ زده که کجایی ؟ میگم یادم رفت باشه فردا میام میگیرم . میگه نه این گرم و تازه است برای همین الان خوبه . میگم به خدا خسته ام نمیتونم بیام . میگه همسرت رو بفرست میگم اون خسته تر از منه نمیگم بهش . میگه الان خودم میام برات میارم . میگم تو خودت هم قدم زنون میای دوباره برگشتن حتما همسر گرامی باید تو رو برسونه که . میگه خب پس خودت بیا کلافه. خلاصه همسر و بچه ها رو سر شام تنها گذاشتم و ماشین رو برداشتم و رفتم کله پخته رو ازش گرفتم . نشون به اون نشون که سه شب بعدش خوردمش . هیچ نفهمیدم این اصرارش چی بود .

4- ما هم پیر بشیم این طوری میشیم ؟

5- پس چرا مردم عمر طولانی میخوان ؟ برای اینکه سوهان اعصاب بقیه بشن ؟

6- اما خدا حفظشون کنه . هر چقدر روی اعصاب راه میرن اما بی دردسرن . هنوز اونا برای ما بیشتر کار میکنن تا ما برای اونها .

7- امشب دو اپیزود آخر فصل چهار سریال بیست و چهار رو میبینیم .