همکاری دارم که داستان زندگی و خانواده شون خیلی عجیبه .

خدا رو شکر که نه منو میشناسین و نه اونو و میتونم اینجا در این مورد بنویسم چون به نظر من ( که خودم آدم مذهبی ای هستم ) خانواده شون گند زدند به مذهب .

اشتباه نشه . خانواده به شدت مذهبی اند . مادرش در موارد خاص چادر سر میکنه و غیره اما میگه وقتی ما بچه بودیم مامانم هفته ای سه بار جلسه قران میرفت و ما رو توی خونه تنها میگذاشت . بهش گفتم جلسه قران رفتن به نظر من وقت تلف کنی از نوع مذهبی هست . غیر مذهبیش هم که آرایشگاه و پاساژ رفتنه . گفت اشتباه نکن مامان من خودش خانم جلسه ای بود نه اینکه بشینه پای صحبت بقیه . اما ما رو توی خونه تنها میگذاشت و وقتی من ده سالم بودم باید خواهر تازه به دنیا اومده ام رو نگه میداشتم و غذا میدادم و عوض میکردم . خودش میگه من خیلی مستقل شدم و این خوبه اما هیچ کدوم ما بچه ها اون توجهی رو که باید از مادرم نگرفتیم . اعتماد به نفس خواهرم پائینه .  هیچ کدوم به غیر از یکی از برادرهام ( دوتا خواهرند دوتا برادر ) مذهبی نشدیم . خودش دوران مجردی دوست پسر داشته و به خاطر اینکه با طرف رابطه جن 30 برقرار کرده خودشو موظف کرده باهاش ازدواج کنه ، ازدواج ناموفقی که بعد از 5 سال شکست خورده . یک برادرش به شدت از مذهب گریخته و الان خارج از کشور با دوست دختر غیر ایرانیش زندگی میکنه . خواهر کوچیک این خانم  پای کنکوره و مشغول دوست پسر و یواشکی خونه بردن و غیره . هیچکس هم حریفش نیست .

من نمیدونم ما زنهایی که مجبوریم کار کنیم چه جوری سعی میکنیم به بچه ها توجه نشون بدیم که دچار کمبود محبت نشن . البته شامل همه نمیشه اما واقعا فرقه بین خانمی که مجبوره کار کنه و مجبور نیست .

یک دوست دیگه دارم . اونها هم به شدت مذهبی اند . شیش تا بچه اند . وضع مالیشون هم خوبه . این دختر میگفت وقتی من دبستان میرفتم هر روز مامانم موهام رو میبافت و انقدر به من میرسید که همکلاسیهام فکر میکردند من بچه یکدونه هستم . خودش و بقیه هم کاملا مذهبی شدند . آدمهای موفقی در کار و زندگی هستند . 

این دومی رو نوشتم که کسی اصولا مذهب رو زیر سوال نبره . اما واقعا مادر توی خانواده و برای تربیت بچه ها نقش اساسی داره و اگه بی توجه باشه کمی تا قسمتی فاتحه تربیت توی اون خانواده خونده است .