١- فکر میکنم بقالی یا همون سوپر مارکت سر کوچه هم یک جورهایی مثل دکتر محرم خانواده هاست .

یک خانم ازسر کار خسته و مونده وارد مغازه میشه و سه تا کنسرو لوبیا و نخود طلایی و عدس با سبزی آش و رشته و کشک میخره . معلومه امشب شام آش دارن و خانم بدبخت که حالا یا هوس کرده یا باید این کارو بکنه میدونه که این بار حبوبات رو یادش رفته خیس کنه و باید کنسرو بخره .

بعد از ظهر یک روز تعطیل یک خانم دیگه وارد میشه در حالی که توی دستش یک کیسه سبزیجات هست میره چند تا بسته نودلز میخره و سس سویا و قارچ و جوانه ماش . به به اینا هم که امشب شام خوراک چینی دارن .

فکرشو بکنین یک خانم وارد میشه و هر چی لواشک و قره قوروت و آلو و غیره هست جارو میکنه و میبره . خب دیگه معلومه چه خبره .

کاشکی میشد یکی دو ماه برم توی یک مغازه کار کنم و برم تو نخ مردم . در اینکه من آدم فضولی هستم هیچ شکی نیست اما خدائیش یک تز جامعه شناسی خوبی هم میشد.

٢- از دیروز هر کاری توی شرکت بهم ارجاع دادن پس فرستادم . به مدیرم هم گفتم که مرخصی بدون حقوق هم نمی‌خوام . با رقم اضافه کاری‌ای که شرکت میده واقعا ارزشش رو نداره . اما هنوز به شرکت جدید نرفته درگیر کارشون شدم . به نظرم میاد خیلی با اینجا متفاوته و احتمالا حداقل اولش سختمه اما چیزهای خوبی یاد میگیرم .

٣- وقت امتحان بچه هاست درس میخونیم آی درس میخونیم . هفته‌ی پیش جلسه توی مدرسه  بچه ها بود . معلمشون داشت میگفت از چه مباحثی سوال میده . سوال که میکرد من فرز جواب میدادم گفت معلومه این خانم درسهاش رو خوب خونده . ناراحت