1- در نگارش این متن اسمها عوض شده :

پسر خاله من فوق لیسانس داره . خانمش زیر دیپلمه . دقیقا نمیدونم تا چه سطحی . پسر خاله من خیلی توی کارش موفقه . خودش و خانمش هم خیلی مذهبی هستند . عید اومدند خونمون . چند سال بود به دلایل اینکه ما دور بودیم و اونها تهران نبودند و غیره هم رو ندیده بودیم . یک پسر سه ساله داشتند که من تا حالا ندیده بودم . از خانم پسر خالم پرسیدم اسمش چیه ؟ گفت آقا مرتضی !!!  بعد توی حرف گفت میدونین که ما داریم میریم ... ( یک کشور خارجی ) آخه آقای مصطفوی (همسرش ) ورک شاپ داره !!! من که عمرا بتونم پسر خالم رو آقای مصطفوی صدا کنم و همش اسمش رو صدا میکردم . حالا بدش اومده یا خوشش اومده دیگه نمیدونم . همین خانم چند روز قبلش زنگ زده بوده خونمون و میگه منزل کامیاری ؟!!! ببینم تو که به پسر سه سالت می گی آقا ، نمیتونی وقتی تلفن میزنی خونه دختر خاله همسرت یک آقا هم بگذاری سر اسم همسرش ؟

2- این هم شد کار که چای سبز درست میکنم بعد با شکولات طعم قهوه میخورمش ؟ خب برو قهوه بخور کی جلوت رو گرفته ؟!

3- وسطهای فصل هفتم سریال 24 هستیم و دیگه فصل هشتم رو ندارم . همکارهای اون شرکت سابق هم نیستند که بتونم ازشون بگیرم . باید بسلفم و بخرمش .

4-در شروع یک کار  جدید هستم . از اون کارهای پر مسولیت که نمیدونم از پسش برمیام یا نه اما به شدت دلم یک مرخصی چند روزه در دامنه های کوههای البرز میخواد . دوست دارم برم تو ییلاق و یک دو سه روز فقط بخوابم .

5-اون مورد یک ، خیلی لج منو درآورده .