١-  شرکتی که قبلا توش بودم خوب به هم ریخته . البته ربطی به اینکه من ازش اومدم بیرون نداره . خودشون افتادند به جون هم . باندهای مختلف با هم سر ناسازگاری گذاشتند و باقی قضایا . امروز با یکی از همون همکارها صحبت می‌کردم . ازم پرسید راضی هستی ؟ گفتم فعلا خوبه اما مشکل اینجاست که اون شرکت خیییییییییلی بد بود . یک نفر از راه رسیده و بدون اینکه تجربه کاری مرتبط داشته باشه شد مدیر فلان مجموعه تخصصی . اونوقت من با اینهمه تجربه کاری مرتبطم وقتی یک پست سرپرستی واقعا بی ارزش باز شد نگذاشتند برم و مدیر من به مدیر اون قسمت گفت من نمیتونم فلانی رو جایگزین کن تو جذبش نکن . گفتم من با اینهمه سابقه کار مرتبط چند سال دیگه باید مینشستم پشت میزم کار کارشناسی ای که ٧-٨ سال پیش انجام میدادم انجام بدم ؟ اونوقت خواهر مدیر ارشد فلان قسمت یک کاره باید میشد مدیر قسمتی که هر و از برش تشخیص نمیداد .

٢- در همین رابطه بالا ‌این نوشته مداد سفید رو بخونین . یک جورهایی به همین مربوطه .

٣-مدتها بود دو تا همستر خریده بودیم . فکر کردم خیلی زود بچه ها ازشون خسته میشن و بیخیالشون میشیم که نشد . تازه دیروز رفتیم براشون قفس مخصوصشون رو خریدیم . سه طبقه داره با دوتا راه پله و یک پنت هاوس ابلهیک چرخ مخصوص بازی همسترها و ظرف آب و غذا . باورتون نمیشه ؟ یک هوست عکس معرفی کنید عکسشو میگذارم .

۴-هنوز نرسیدیم بریم فصل هشتم ٢۴ رو بخریم . توی ترک هستیم . خیلی شبها سخت میگذره نه سریالی نه تخمه ای ...