١- همسترها خوبن و سلام می‌رسونن . توی خونه شون هی میرن بالا و میان پایین و جاشون باز شده راحتن . هیچ کس هوست عکس معرفی نکرد پس من هم نمیتونم عکسشون رو بگذرام . البته به زودی خودم سعی میکنم هوست عکس پیدا کنم .

٢- دیروز با یک تلفن بسیار غافلگیر شدم . خانم خانواده ای که به یکباره ارتباطشون رو با ما قطع کرده بودند و به شدت کارشون به من ضربه روحی زده بود ، زنگ زد و گفت کجایی هیچ خبری ازت نیست و من با اینکه بهت زده بودم اما سعی کردم خوب جوابش رو بدم و بگم میدونی که چقدر کار و گرفتاری دارم . البته نتونستم به گرمی اون زمانها باشم . مشخصا با من هم کار داشت و یک چیزهایی می‌خواست بپرسه اما به هر حال هم برام سخت بود باهاش حرف بزنم هم دلم نمیومد بگم حالا من نمیخوام این ارتباط وجود داشته باشه .

٣- اول این ماه به همسر گرامی گفتم این ماه زیاد خرجی نداریم احتمالا بریم دو سه تا خرت و پرتی که تو خونه لازم داریم رو بخریم . یکهو زد و روز مادر شد . کادو برای مامان جونم و مادر همسر ( که متاسفانه اصلا "جون" نیست ) کادو برای خانمی که توی خونه مون کار میکنه . بعد نوبت رسید به کلاسهای تابستوی بچه ها و ... خلاصه سرویسی شدیم که نگو . به همسر گفتم من یک گوشی تلفن موبایل دیدم پولهایی که کادوی تولد بهم میدم رو جمع میکنم و میرم میخرم . میگه خب الان بخر بعد اون پولها رو بگذار سر جاش . گفتم با کدوم پول ؟ لبخند عاشق کشی تحویلم میدم نیشخند.

۴- آخ اخ چقدر چیز میز توی خونه احتیاج داریم . واقعا فکر کردم این ماه میتونیم بریم بخریم . ای خدااااا