این متن با ای میل به دستم رسیده . متاسفانه نمیدونم نویسنده اش کیه اما خیلی قشنگه :

فقر

 میخواهم  بگویم ......

 فقر ، همه جا سر میکشد .......

 

فقر ، گرسنگی نیست .....

 فقر ، عریانی  هم  نیست ......

 فقر ،  گاهی زیر شمش های طلا خود را پنهان میکند .........

گاهی زیر گرانترین چادرها و چاروقها .............

 

فقر ، چیزی را  " نداشتن " است ، ولی  ، آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست  .......

 فقر ، ذهن ها را مبتلا میکند .....

 فقر ، بشکه های نفت را در ایران ، تا  ته  سر میکشد .....

 فقر  ،  همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفتهء یک کتابفروشی می نشیند ......

 فقر ،  تیغه های برنده ماشین بازیافت است ، که روزنامه های برگشتی را خرد میکند ......

 فقر ، کتیبهء سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند .....

فقر زیبایی و لطافت دخترکانیست که زیر سیاهی چادر کینه خفه میشوند ........

 فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود .....

 

فقر ،  همه جا سر میکشد ........

 

                    فقر ، شب را " بی غذا  " سر کردن نیست ...

                   فقر ، روز را  " بی اندیشه"   سر کردن است ...   

 

پی نوشت :  بلاخره این سریال بیست و چهار رو تموم کردیم . موندیم با کلی فیلم سینمایی که مدتهاست تلمبار شده . دیشب که فیلم ندیدیم و تو خماری بی بیست و چهاری بودیم !!!

پی نوشت دوم : دنیای وب و وبلاگ بی مداد سفید خیلی جالب نیست. امیدوارم زودتر شروع کنه .