خانم "ن" رو خیلی وقت نیست می‌شناسم . خیلی شاد و بگو بخنده . همیشه خونه اش پر مهمونه . مثلا خواهر شوهرش میاد و ٣ ماه میمونه . یا اون یکی خواهر شوهرش که تازه به اون کشور مهاجرت کرده بود ٧-٨ ماه خونه شون موند . بعد که کم کم باهاش بیشتر آشنا شدم فهمیدم یک افسردگی شدید داره . خیلی با کارهای شوهرش مشکل داره . بهش گفتم بره دکتر و رفت . داره دارو میخوره با دوز نسبتا بالا . ببینیش باور نمیکنی این ادم افسردگی داره .

خانم "ش" رو بعد از سالها دیدم . توی این مدت ازدواج کرده بود . چه ازدواج خوبی . نه به این خاطر که شرایط مالی همسر و خانوداه اش هفت هشت سر و گردن از خودشون بهتر بود بلکه خیلی خانواده فهمیده و تحصیلکرده و خوبی هستند . یک بچه خوشگل و گل داره . خیلی شاد و شلوغه . با هم که هستیم میگیم و میخندیم و خیلی خوش میگذره . یک روز قرار بود بیان دنبال پسرشون که خونه ما بود . یک نیم ساعت مونده بود تا بیان . بچه ها داشتن سر به سر هم میگذاشتن و فکر کردم الانه که دعواشون بشه . گفتم تا مامانه بیاد بریم بیرون یک دور بزنیم و برگردیم . از خونه که اومدیم بیرون دیدم خانم "ش" و همسرش مثل اینکه زود رسیدند و همون دم در پارک کردند و دارند با هم حرف میزنند . رفتم جلو دیدم صورتش خیسه و چشمهاش قرمز . داشت گریه میکرد ،‌شدید . اولش به روی خودم نیاوردم اما دلم طاقت نیاورد رفتم بغلش کردم و گفتم نبینم گریه میکنی . گفت بهت زنگ میزنم یعنی که بعد برات توضیح میدم . گفتم خودتو توی دردسر ننداز ، راحت باش . یعنی لزومی نداره به من توضیح بدی و دیگه هم در موردش حرفی نزدیم . آدم باورش نمیشه که این آدم همون آدمه .

خانم "م" شرایط متوسطی داره . همسر خیلی خوبی داره و بچه خوبی . شلوغ جمع هست و کلی توی هر جمعی بره جوک میگه و شلوغ میکنه . میدونم از افسردگی شدیدی رنج میبره و بعد از ٨ سال که داره دارو مصرف میکنه جرات این که داروش رو قطع یا کم کنه نداره .

هیچ کس از دل آدمها خبر نداره .