دلم گرفته و میخوام از روزمرگیم بنویسم . ازروزهایی که میاد و میره . از اینکه هر دقیقه باید به این فکر کنم که برای نیم ساعت بعد برنامه بچه هام چیه و چی باید بدم بخورن و چی باید بخونن و چه جوری سرشون رو گرم کنم که آموزشی هم توش باشه و ...

اما در کل زیاد ناراضی نیستم . درسشون رو خوب میخونن و متاسفانه فعالیتهای غیر آموزشی پسرک رو فعلا قطع کردیم تا خوندن و نوشتنش به فارسی و انگلیسی خوب راه بیفته ‌( که زیاد چیزی نمونده تا به اون مرحله برسه ) دخترک کلاس پیانو میره و یک دنگ و دونگی هم توی خونه میکنه . خودم هم از پیشرفت چشمگیرشون در این مدت کوتاهی که تمام وقت باهاشون بودم هم متعجبم و هم خوشحال .

از اون طرف سی و شش سالم تموم شده و نمیدونم از زندگی چی میخوام . تمام شعارهای زندگی آروم و بچه های خوب و سالم درست اما من چی ، جایگاه من اینه ؟ اگه نیست کجاست ؟ بهتر و بالاتره یا بدتر و پائینتر ؟ از چه نظر ؟ از نظر تحصیل ؟ از نظر مالی؟  از نظر موقعیت کاری؟

چرا همش منتظرم ؟ منتظر اینکه بچه هام بزرگ بشن ، منتظر اینکه وضع مالیمون بهتر بشه ، منتظر اینکه جا بیفتیم !!!! توی چی جا بیفتیم ؟  یک حس بدیه برای کسی که تا سن بیست و پنج - شش سالگی همیشه جلو بوده . همیشه کوچکترین شاگرد در کلاس بوده و کوچکترین کارمند در محیط کار . زمان دانشجوییم موقعیتم مثل یک مدیر پروژه بود و حالا ... اون موقع هم زیادی بالا بود و الان هم زیادی پائینه .

این طور درست نیست اما درستش چیه ؟