١- مهمونی دعوت شدم . خونه یکی از دوستای قدیمی . دوستایی که به دلیلی با هم دوست شده بودیم و بعد من ازشون بریدم . یک اتفاق بینمون افتاد و مسببش بجای اینکه از همه عذرخواهی کنه گفت این قانون این جمع هست . من هم گفتم وقتی این جمع رو درست میکردیم بهمون نگفتی این قانون وجود داره و من نیستم . خداحافظی کردم و رفتم . با اعضای اون گروه تک و توک و گاه گداری تماس داشتم ، اما دیگه هیچوقت به اون جمع برنگشتم . حالا یکی از همون اعضایی که گاهی باهاش تماس داشتم داشت از ایران میرفت و مهمونی گرفته بود و رفتم و خیلیهاشون رو دیدم .

هیچ نمیدونم جزو آدمها ناشکر حساب میشم یا نه اما از شرایطم راضی نیستم . همیشه خودمو از زندگی عقب میدونم . خیلی چیزها میخواستم که نشدم و ندارم اما بعد از چند سال که این دوستان رو دیدم فهمیدم اوضاعم خیلی هم بد نیست . یکی رو دیدم که خیلی چاق شده بود ر‌تقریبا وحشتناک چاق و بعد دیدم که با خوشحالی داره میگه من بیشتر از ده کیلو وزن کم کردم !!! اون یکی که شاید ١۵ کیلو وزن کم کرده بود بعد از فوت برادرش دوباره همه رو برگشته بود سر جاش . سومی برگشته بود ایران برای اینکه همسرش رو در سفر به ایران گرفته بودند و الان توی زندان بود . خودش مریضی نادری گرفته بود و قادر به کار سخت نبود . روم نشد بپرسم الان از کجا خرج زندگیتون رو میارین . سراغ یکی دیگه رو گرفتم گفتند که اون خانواده از ترس به خارج رفتند تا دستگیر نشوند  . اونروز برای من با شوک بسیار زیادی تموم شد و آخرش نمیدونستم از شرایط دوستانم باید غمگین باشم یا از داشتن اینهمه نعمت که یکیش سلامت نسبی خودم و خانواده ام هست ، خوشحال.

٢- میدونم حداقل باید شاکر باشم اما شاد نیستم . خرید کردن و آرایشگاه رفتن که برای عده بسیار زیادی از خانمها تفریح و انرژی گرفتنه برای من همیشه در دقیقه نود که دیگه کارم بدونش راه نمیفته انجام میشه .  دندونم چند وقته درد میکنه . دیشب بلاخره رفتم پیش دندونپزشکم و گفت باید پر بشه و برای هفته دیگه وقت داد . یک جورهایی از اینکه وقتی رو برای خودم صرف کنم احساس عذاب وجدان دارم . انگار همیشه باید در خدمت خانواده ام باشم . خیلی بده .

٣- دلم یک روز صبح میخواد که تا لنگ ظهر بخوابم اما حتی جمعه ها هم هفت و نیم و یا هشت پا میشم . دلم میخواد یک روز توی خونه تنها باشم . هر کاری دلم خواست بکنم . حتی دریغ از اینکه یک روز برای خودم مرخصی بگیرم . با توجه به مسافرتی که اوایا شهریور رفتیم و مسافرت دیگه ای که به زودی باید بریم به مرخصی هام نیاز دارم .

۴-راستی یک لیوان قهوه هم میخوام . نه از این نسکافه هایی که نه مزه قهوه میده و نه برق از سرت میپرونه ... یک لیوان قهوه فرانسه مشتی با شیر و شکر که بخوری و احساس کنی شدی موتور جت . خسیسی هم بددردیه که نمیرم یک کافی میکر بگیرم .

۵-ترافیک هم بددردیه ها .

۶- یک غلطی کردم زنگ زدم به ١٣٧ که آقا این جوب کوچه مون گرفته بیاین ببینین . چه میدونستم که نصفه شبی یک مشت آدم میریزن زیر اتاق خواب ما و در مورد نحوه باز کردن جوب با هم بحث میکنن و بعد یک پمپ همون زیر روشن میکنن که خونه مون رو پر دود میکنه .

٧-خوابم میاد . شب به خیر