١- چیزی در دنیا خوشمزه تر از پفک نمکی مینو وجود داره ؟ اگه داره به من بگین.

2-یک وقتی خیلی بیخیال بودم و به رفتارهای اطرافیان عکس العملی نشون نمیدادم اما الان میبینم که اشتباه میکردم . به جای اینکه بشینم با خودم بگم چقدر اشتباه میکردم شروع کردم به تغییر خودم .

دوستی دارم که خیلی خیلی دختر خوبیه و خیلی هم دوستش دارم . یک بار داشت میگفت دوست همسرم بهش توصیه کرده که سعی کن در دسترس نباشی ، مثلا اگه دوستت بهت زنگ میزنه میگه امشب بریم جایی و تو کاری هم نداری زود نپری بری . بگو من کار داریم این هفته نمیشه هفته دیگه هم نمیشه و ... ما اونوقت خندیدم به این نظریه .اما  توی ماه اردیبهشت بود که فهمیدم چه نظریه توهین آمیزیه .

توی اردیبهشت تولد همین دوستم بود . خونه نو هم رفته بودند و باید دیدنش میرفتم . من هم تازه کارم رو عوض کرده بودم و هفته ای دوبار میرفتم قم و وضع و اوضاعی بود . با این حال روز تولدش بهش زنگ زدم و گفتم این پنجشنبه میخوام بیام خونه تون . گفت بگذار بهت میگم . منو تا چهارشنبه شب آنلاین نگه داشت و آخر شب بهم گفت نه نیستم و نیا . در صورتی که تمام هفته هر کاری برای پنجشنبه صبح داشتم کنسل کرده بودم . گفتم باشه پس از الان برای هفته دیگه قرار بگذاریم . گفت باشه بهت میگم . و به این ترتیب شد که 8 هفته منو گذاشت سر کار . تمام این 8 هفته من برای پنجشنبه هیچ قرار و کاری نمیگذاشتم و دقیقه 90 بهم زنگ میزد و میگفت مثلا قرار دارم باید برم جایی ، یا مثلا دخترم امتحان داره باید درس بخونه یا مثلا مریضم و ... من دیگه بهش زنگ نزدم و با خودم قرار گذاشتم که اگه تا آخر دنیا هم به من زنگ نزد من هم نزنم . دوستای مشترکی رو در این مدت دیدم به من گفتند از فلانی چه خبر گفتم فلانی توی بایکوته . و ماجرا رو تعریف کردم . نمیدونم اونها بهش گفتند یا اینکه خودش همینطوری به من زنگ زد . بهش گفتم اگه زنگ نمیزدی من هیچ وقت بهت تلفن نمیکردم و حسابی ازش گله کردم . گفتم تو یک کار نیمه وقت میکنی و یک بچه‌ات بزرگه و یک کوچیک داری من کارم از تمام وقت هم بیشتره هفته ای دوبار میرفتم قم ، دوتا بچه پشت هم دارم ولی من میتونستم 8 هفته برای تو آنلاین باشم تو یک هفته به من وقت ندادی . گفت راست میگی راست میگی . من ازت معذرت میخوام بگو چه کار کنم تا از دلت در بیاد . گفتم فعلا من وقت ندارم . بعدا با هم تماس میگیریم . توی این مدت یک چند تا پیغام موبایلی توی مایه منت کشی داد و یک مقدار آرومم کرد . حالا دیشب پیغام داده که کی هم رو ببینیم . باید برم . فکر کنم دیگه  از این کارها نکنه .

٣- در جواب سوال ١ باید بگم نه به اون خوشمزگی اما پاستیل میوه‌ای هم خیلی عالیه .

۴- در آستانه پا گذاشتن به ۴٠ سالگی هستم و به شدت بحران رو حس میکنم . بحران بسیار عمیقی که برام سخته باور کردنش . چند ماه مونده تا به این بحران برسم اما فکرش منو راحت نمیگذاره . نمیدونم واقعا چه جوری باید باهاش کنار بیام .

مساله بالا رفتن سن نیست که اون انکار ناپذیره . اینکه فکر کنم کجا هستم و با امکانات و توانائی هام کجا میتونستم باشم و چی شد که نشدم خیلی سخته . از همه بدتر اینه که این دهه که تموم بشه این تصور قدرت میگیره که اگه تا حالا چیزی نشدم پس از این به بعد فکرشو هم نکنم .

۵- شاید هم باید به خودم بگم بی خیال حداقل ازدواجم برقراره و دوتا بچه دسته گل دارم . چرا ؟ چون در یک ماهه اخیر خبر جدایی سه تا ازدوستام رو شنیدم. اولی بعد از حدود ۶-٧ سال ازدواج و با دوتا بچه ، دومی بعد از ١٠ سال زندگی و بدون بچه و سومی رو حدس قریب به یقین زدم که جدا شده .این یکی باید حدود یک سال از ازدواجش گذشته باشه . حالا چرا حدس میزنم ؟ برای اینکه طرف ایران نیست و تماس دائم ندارم اما از توی فیس بوکش میشه یک چیزهایی حدس زد .

۶- فصل ششم desperate housewives رو شروع کردیم . خوبه بد نیست . کشش داره و دروس اخلاقی فراوون .

٧- تا ٧ نشه بازی نشه !!‌عزت همگی مستدام