١- ماموریت میرم همچین و همچون . همش هم جنوب و وسط خاک و خل .

٢- تلفن خونه مون مال ده یازده سال پیش هست . حسابی هم خش خش میکرد و شماره گیرش هم حال آدم رو میگرفت انقدر که هر عددی رو میگرفتی دو سه تا میگرفت خلاصه دل به دریا زدیم و یک تلفن جدید خریدیم . قبلی رو هم دادیم تعمیر که بگذاریم برای خط دوم خونه . حالا چرا نوشتم ؟ خب معلومه برای اینکه پز بدم :)

٣- سریال لاست رو شروع کردیم و حسابی جلوی خودمون رو میگیریم که شبی بیشتر از دو قسمت نبینیم . خوب کشش داره . جالبه . بلاخره ما هم آلوده شدیم .

۴- یادمه وقتی دبیرستان میرفتیم و تاریخ میخوندیم ،‌وقتی رسیدیم به قسمت قاجاریه چقدر حرص خوردیم که خاک کشورمون رو به باد دادند و میراث فرهنگیمون رو از دست دادند و مردم اون زمان چقدر خر بودند که هیچی نگفتند .

گلاب به روتون ،‌روم به دیوار یک ذره به این فکر کنید که ١٠٠ سال دیگه در مورد مردمی که نشستند تا سهم دریای خزرشون بشه یک پنجم و باغ گیاهشناسیشون با خاک یکسان بشه چی میگن ؟ تازه زمان قاجار اینترنت هم نبود که ملت خبر بشن . ما چی داریم جواب نسلهای بعدی رو بدیم .

۵- توی یک جمعی بودیم . یک آقای دکتر بسیار باسواد و خیلی مذهبی و استاد دانشگاه زیر ۴٠ ساله بود (همه اینها رو میگم که بگم کسی نبود که بیخودی حرف بزنه ) میگفت من هر چی فکر میکنم به این نتیجه میرسم که شاه این مملکت رو نفرین کرده . حالا نمیگم واقعا حرفش درسته اما واقعا داریم تقاص چی رو پس میدیم ؟ فقط همون انتخاب نادرستمون ؟ حتی اگه به این فکر کنیم که اول انتخابمون غلط نبود اما نتیجه تغییر کرد ؟

۶- خدایا این مملکت رو از دروغ و خشکسالی و دشمن محفظ بدار  . حتی اگه هر سه اینها الان تمام مملکت رو گرفته باشند ،‌با تمام قوا .

٧- معلومه دلم گرفته ، نه ؟