١- ما ایرانی ، طراح ایرانی ، سازنده تجهیزات ایرانی ... دردشون چیه که مکاتبات رو انگلیسی انجام میدن ؟

٢-معمولا خواب نمیبینم . یا شاید میبینم و یادم نمی‌مونه . چند وقت پیش همه عزممون رو جزم کردیم که توی یکی از این تعطیلات آلودگی بریم مسافرت که شب قبلش یک خواب بد دیدم . به همسری گفتم میشه نریم ؟ و اون هم گفت احتمالا چیزی نیست اما اگه اینطور خیالت راحتتره باشه و نرفتیم .

 یکی دوهفته قبل خواب دیدم خیلی راحت پرواز میکنم . از یک جا به جای دیگه با پرواز میرم .  برای خودم و بقیه هم عجیب بود اما راحت و خوب بودم . صبح پاشدم و تعبیرش رو سرچ کردم و دیدم تعبیرش پیشرفت خیلی زیاد در شغله . گذشت و البته در این مدت هم هیچ اتفاق خاصی نیفتاد .

یک خانمی توی شرکت هست که تایم شیتهامون رو باید برای اون ای میل کنیم . من همیشه از این کار عقبم و یکی دوتا یادآوری باید برام بفرسته و یکی دوبار حضوری بهم یادآوری کنه تا براش بفرستم ( به خدا کارم زیاده ،‌نمیرسم ) خلاصه امروز دیدم بدو بدو اومد جلوی میزم و گفت دیشب خوابت رو دیدم . گفتم خوب بود یا بد ؟ گفت خیلی خوب بود . گفتم حتما خواب دیدی من سر وقت برات تایم شیت فرستادم (همکارام کلی خندیدند ) گفت نه خواب دیدم کنکور دکترا قبول شدی !! گفتم جل الخالق اصلا توی خطش نیستم . گفت خوابهای من الکی نیست . ما هم با هم رابطه ای نداشتیم که توی فکرم باشی . حتما برو کنکور بده ، میتونی قبول بشی !!

حالا میخوام بپرسم که شما به خواب عقیده دارین ؟

٣-عمرا اگه به این زودی شماره ها رو تموم کنم :)

۴- عموم رو سالها بود ندیده بودم . فامیل پدرم شهرستان زندگی میکنند و اصولا هم رابطه خیلی خوبی باهاشون نداریم .برای خوشحالی پدرم سالی یک بار یک تلفن برای تبریک سال نو میزنم و همین . بهمون خبر رسید که حالش بده و البته چیز خاصی هم نبود و فقط پاش شکسته بود . اما باید میرفت که پلاتین توی پاش کار بگذارند و آزمایشات قبل از عمل رو میده و یک زمزمه هایی در میاد که حالش خوب نیست . میارنش تهران و میریم دیدنش . خوشحال میشه از دیدنمون . در جا هم یکی از بچه های فایمل که دکتره میره پرونده اش رو مبینه که ببینه چه خبره که میفهمیم بعله سرطان در قسمتی از داخل شکمش بود و زده همه اعضای حیاتی دور و برش رو گرفته و خلاصه اوضاع خرابه . به بزرگترها نگفتیم که هول نکنند و فقط بین خودمون موند .

حالا دلم براش میسوزه و نمیفهمم چرا باید برای کسی که سالهاست ندیدم و فقط یک رابطه خونی داریم چرا باید ناراحت باشم . واقعا رابطه خونی برای ایجاد احساس کافیه ؟

۵-فردا دوباره ماموریت و باز هم جنوب و خاک و خل . حالش رو ندارم . خونه کثیفه باید حسابی تمیزش کنم (منظورم در و دیواره )‌ دلم میخواد سه چهار ساعتی تنها باشم توی خونه . برای خودم باشم . کی میگه همه چی آرومه ،‌من چقدر خوشبختم . از این خبرها نیست .

۶- نمیدونم وضع عموم چی میشه . اون دکتر فامیل فقط میگفت خدا کنه کارش به اون دردهای وحشتنکاش نرسه . چقدر این دکترها واقع بینند !

٧- یک وبلاک کشف کردم به اسم خاطرات یک پزشک قانونی . خیلی معرکه است . کارو زندگی رو ول کردم و تمام آرشیوش رو خوندم . یک نگاهی بکنید شاید شما هم مثل من مشتری شدین