١- صبح از خونه رفتم بیرون ، خرگوشه مثل همیشه توی قفسش بود . شاید کمتر از یک ساعت بعد لرز میکنه و حالش بد میشه و میمیره . ای بابا ، خودم چشمش کردم ازش نوشتم که چقدر با نمکه ؟

٢- این موضوع مرگ خرگوشمون خیلی بد بود . همه رو ناراحت کرد . همه مون بارها بغلش کرده بودیم و باهاش بازی کرده بودیم . بیچاره .

٣- دو روز باید توی یک کلاس شرکت کنم و خیلی ذوق زده هستم از این مورد . کاملا هوس درس خوندن کردم .

۴- یکشنبه پیاده روی چسبید . خیلی هوا خوب بود.

 ۵- خب دو روز بعد دارم می‌نویسم . کلاسم رو رفتم . عالی بود . کلی چیز جدید یاد گرفتم . یکی از دوستای قدیمی توی کلاس بود که کلی خاطرات با هم زنده کردیم . چند تا از بچه های دانشکده رو دیدیم و دور هم جمع شدیم و کارت ویزیت رد و بدل کردیم . چسبید ... بد جور :)

۶- به نظر من این دوره ها رو مثل بازآموزی دکترها باید سالی یکبار بگذارن . وقتی از دانشگاه در میایم که همون مطالب برای ٣٠ سال بعد که میخواهیم کار کنیم که به درد نمیخوره . دهه !

٧- راستی کله پاچه ای هم رفتیم و من یک چشم و یک بناگوش خوردم چون بقیه اش رو خورده بودم میخواستم ببینم اینا چی هستن . بنا گوش که گوشت بود و خوشمزه ، چشم هم خوب بود . اما اونقدر که فکر میکردم نبود و ظهر با کمال میل نهارم رو خوردم البته نهارم سبک بود و راتاتوی یا خوراک سبزیجات بود به علاوه سالاد .

٨- همه چیز خوبه اما دلشوره دارم .

قربون همگی