ماشین رو بردم تعمیرگاه . معطلی داشت تا درست بشه رفتم آیکیا که وقت تلف کنم . اولین بار بود که بدون عجله و دلی دلی کنان این فروشگاه رو میدیدم . چیزهایی دیدم که هیچ وقت ندیده بودم . برام جالب بود . رسیدم به قسمت فرشها . دیدم یک قسمت فرشهایی هست که نقش ایرانی داره . بعد دیدم که یک تابلو زده برای توضیح سه نوع فرش ایرانی ، هندی و پاکستانی . ایرانی اول بود و نوشته بود بهترین فرشها مال ایران هستند و نوشته بود که این صنعت در ایران چند سال قدمت داره و هنوز به همون روشی که از اول بوده بافته میشه و بعد دیدم دارم فرشها رو لمس میکنم و اشک میریزم ... خودمو کنترل کردم اما ...

قبلا دیده بودم این خواننده های لس انجلسی که وطن وطن میکنن. میگفتم برو بابا اونجا دارین مشروبتون رو میخورین میگین وطن که براتون نون و آب بشه اما حالا که اومدم بیرون بایانکه دقیقا سالی یکبار برای دیدن برگشتم میفهمم دلتنگی یعنی چی . خیلی دلم تنگه . من متعلق به اینجا نیستم .

نمیدونم موندن سخت تره یا برگشتن اما فعلا میدونم که موندن سخته . خیلی هم سخته .

 

توی آیکیا که بودم خانم م بهم زنگ زد . خدا میدونه وقتی اسمش رو روی تلفنم دیدم قلبم شروع کرد به تند تند زدن . خیلی دلم براش تنگ شده بود اما با خودم قرار گذاشته بودم که بهش زنگ نزنم که احساس نکنم دارم خودمو بهش تحمیل میکنم . گفت که دیشب خوابم رو دیده بوده و من خیلی پکر بودم . گفتم خوابت درست بوده . متاسفانه به خاطر اینکه باطری موبایلم داشت تموم میشد نتونستم درست باهاش حرف بزنم اما همین که زنگ زد خوب بود . خیلی خوب بود . باید باهاش سر فرصت حرف بزنم و بپرسم چی شده که خیلی وقته هم رو ندیدیم . برام مهمند . اگه مهم نبودند این سوال رو ازش نمیپرسیدم .

عصر هم بالاخره بعد از چند روز انتظار بازی محبوب بچه ها رو آوردند و من رفتم خریدم . خودم هم مبحوتش شده بودم عجب چیز جالبیه این " وی "