من باید بنویسم پس چرا نمینویسم ؟

روزهام پر از کار میگذرند . دیشب با همسر گرامی در مورد برگشتن به کار حرفه ایم صحبت کردم . به طور غیر مستقیم ازم خواست که برنگردم . دلایلش هم کاملا منطقی بود . آرامشی که پیدا کردیم ، پیشرفت بچه ها در درس و نظم و ترتیب خونه . به اضافه، اون هم میتونه بیشتر کار کنه و بخشی از درامد از دست رفته منو جبران کنه . اما من نگرانم . نگران وامی که گرفتیم و نمیدونم چه جوری میتونیم پس بدیم و اینکه اگه سه چهار ماه دیگه خواستم برم سر کار آیا کاری گیرم میاد یا نه .

پسره پریروز از دوستاش بی محلی دیده بود و توی خونه کلی غصه دار بود . میگفت من تنهام . چرا الف برگشت کشورش که من تنها بشم . شین تولد گرفته و همه رو دعوت کرده جز من . کلی حالم رو گرفت . بغلش کردم و باهاش گریه کردم . حالم بد شده بود از غصه های این بچه . خوشبختانه دیروز که از مدرسه میاوردمش حالش بهتر بود و توی گردش مدرسه کلی بهش خوش گذشته بود . امروز هم به اون تولد کذایی دعوت شده بود . اما بازم شب توی تختش کنارش دراز کشیدم و کلی خاطره بد از دوستیهایی که داشتم و دوریها گفتم . بهش گفتم من تو رو درک میکنم اما بدون وقتی سن تو بودم اگه یک همچین حرفی رو به مامانم میزدم بهم میگفت اینها اصلا مهم نیست . حدقل تو مادر و پدری داری که باهات همدردی میکنن . بهش گفتم انتظار ندارم این حرف رو باور کنی چون من هم سن تو بودم باور نمیکردم اما بدون که تنها کسی که برات میمونه خواهرته . خوشبختانه اگه تاییدم نکرد اعتراضی هم به این حرف نکرد .

من خیلی هر سه شون رو دوست دارم . خیلی خیلی زیاد