- داشتم یک وبلاگ میخوندم . از برنامه آینده حرف میزد که دلش میخواست چی بشه و نشد و حالا دیده بود کسی هست که دنبال علایقشه .

فکر کردم و دلم سوخت برای خودم . شاید برای نسل خودم . کسانی که تا چشمشون رو باز کردند انقلاب شد و وقتی دیپلم گرفتند جنگ تموم شد .

هیچ وقت به علاقه ام فکر نکردم . راهم معلوم بود باید میرفتیم دانشگاه . بین دانشگاه سراسری و آزاد یکیش رو انتخاب کنیم چون حالت سومی وجود نداشت . خارج رو که نگو امکانش نبود .

از سن بیست ، بیست و یک سالگی غر زدنهای خانواده ام شروع شد که چرا ازدواج نمیکنی ؟ هر چی میگفتم نمیخوام میگفتند بیخود باید بخوای . خواستگار میرفت و میومد و اگه باد به گوششون میرسوند که خواستگاری توی محیط دانشگاه یا کار داشتم که خودم ردش کردم توی خونه حسابی گرد و خاک به پا میشد که چقدر خودسری .

وقتی با همسرم آشنا شدم و مدتی با هم گشتیم و خواستیم ازدواج کنیم گفتند چرا انقدر هولی ؟ حالا برات دیر نشده که !!!

ازدواج کردیم و علیرغم بی پولی شدیدی که داشتیم یک برنامه های تفریحی مختصری برای خودمون میگذشتیم اما چیزی نگذشته بود که گفتند چرا بچه دار نمیشین ؟

.........

حالا من ، زنی در آستانه فصلی سرد به تمام سالهایی که برای خودم هیچ وقت برنامه ای نریختم و به جز رشته تحصیلی دانشگاهیم و شخص همسرم انتخاب دیگه ای نکردم نگاه میکنم و نمیدونم چه وقت میتونم برای خودم برنامه ای داشته باشم .