ما چهار تا دوست در مدرسه بودیم . بیشتر زمان راهنمائی و همه دبیرستان با هم بودیم . همه مون در یک حد درسخون بودیم یک ذره بالا و یک ذره پایین . خانم "ف " توی یک خانواده ای بود که تحصیلات نداشتند البته از نظر اجتماعی و مالی خیلی خوب بودند . اما این خانم برعکس ما که داشتیم خودمونو برای کنکور میکشتیم اصلا عین خیالش نبود . کنکور سراسری که نداد ! گفت تا به خودم بجنبم مهلت ارسال دفترچه اش تموم شد . به هزار خواهش و تمنا راضیش کردیم بره کنکور دانشگاه آزاد بده که قبول نشد . داشتیم راضیش میکردم بشینه برای سال بعد درس بخونه که خبر آورد داره عروسی میکنه. با پسر عموش که دیپلمه بود و کار آزاد داشت . یک جورهایی شاید کار تجاری میکرد . رفتیم عروسیش و بد نبود و بعد خونه اش رفتیم دیدنش و یکی دوباری دیدیمش اما رابطه قطع شد .

یکی دوماه پیش توی مغازه پروتئینی محله مون دیدمش حال و احوال کردیم و اومدیم بیرون . اما وقتی اون سوار یک لکسوس میشد و من سوار یک سمند با خودم گفتم امیدوارم یادش نمونده باشه که من چقدر باهاش صحبت کردم که چرا باید دیپلمه بمونی خب برو دانشگاه و درس بخون .