1- یک آقایی توی فامیل ما هست که کلا نمیدونه برنامه ریزی چطوری نوشته میشه . صبح جمعه با خانمش از خونه میومدند بیرون که برون تا جاده کرج . ظهر میرسیدند چالوس و شب هم میموندند . بچه شیر خوره و پوشکی هم داشتند . فکر میکنین خانمش حرص میخورد ؟ اصلا ، زن و شوهر خیلی راحت بودند .

حالا من از اون طرف بوم افتادم . دوست ندارم بدون برنامه باشه کارم . مسافرتمون که طول کشید من حالم خراب شد . اصلا نمیدونم چکار کنم . همه کارهامون رو برنامه ریخته بودیم که توی همون مدتی که قرار بوده انجام بدیم و دادیم ، حالا چکار کنیم ؟

کار گرفتم و دارم انجام میدم . اون هم یک جور قوز بالای قوز شده . باید سریع تحویل بدم و دیگه از کت و کول افتادم . خودمو گرفتار کردم ها !

2- دلم میخواد داستان دوتا خانم رو براتون بگم خانم یک و خانم دو .

خانم یک مهاجرت کرده ، با مدرک فوق لیسانس مهندسی و با همسر مهندس . خونه شون رو ایران فروختند و توی کشور جدید خونه خریدند . یک خونه قدیمی اما قشنگ . یک ماشین خیلی معمولی دارند ، وسایلشون خیلی کمه و از نظر سطح هم از متوسط به پایین . خانمه کار نیمه وقت میکنه . احتمال اینکه آرایش روی صورتش ببینی خیلی کمه ، موهاش رو هم رنگ نمیکنه کلا خانواده ای خیلی راحتند ، آرومند به شرایطی که دارند راضیند ، به نظر من وضعیتی که دارند برای دوتا مهندس توی این سن خیلی کمه اما خودشون هیچ مشکلی ندارن .

خانم دو هم مهاجرت کرده ، مدرک لیسانس علوم داره که هیچ وقت باهاش کار نکرده . همسرش مهندسه . خونه ایران و وسایلشون دست نخورده سر جاشه و توی کشور جدید یک خونه متوسط کرایه کردند . دوتا ماشین گرون زیر پای زن و شوهره . خانمه خودشو کشته که همه وسایلشون با هم ست باشه . اصلا از وضعیتشون راضی نیست و به شدت از مهاجرتش پشیمونه  احتمالا یکی از دلایلش اینه که توی ایران وسایلش ست تر بود . توی مطب دکتر با بچه مریضش دیدمش ، عین اینهایی که دارن میرن عروسی آرایش خلیجی کرده بود . گوشواره و گردنبند و انگشترش ست بود و بعد گریه میکرد که من دارم از ناراحتی بچه مریضم دق میکنم . من هیچ آینده ای توی کشور غریب ندارم . ما اونجا پیشرفت نمیکنیم . لازمه به توضیحه که همسرش تمام مدت داره کار میکنه و به نظر بقیه که خوب پیشرفت کرده .

خب حالا قرار نیست درس اخلاق بدیم . هیچ هم نمیخوام نتیجه بگیرم که کی خوبه و کی بده . چون به نظر من هر دو از یک طرف بوم افتادند . خانمی که میره 6-7 سال درس مهندسی میخونه و بعد میگه برام مهم نیست کار بکنم ، برام مهم نیست توی کارم پیشرفت داشته باشم چرا وقتش رو تلف کرده ؟ یا آدمی که بعد از سالها به مارک وسایل خونه اش مینازه که من اونو داشتم و از اون طرف ریالی توی عمرش در نیاورده چه جور آدمیه ؟

اما واقعا زندگی چیه ؟ حد وسطش کدومه ؟