1- کلی از اطرافیانمون مریضند . متاسفانه مریضی های بد . به یکیشون امیدی نمیره و بقیه معلوم نیست . بدترینشون یک دختر بچه 6-7 ساله است که سرطان خون گرفته و آدم دلش کباب میشه براش ، خدا به خودش و پدر و مادرش رحم کنه .

2- پروژه کاغذ پراکنی (!) داره ادامه پیدا میکنه اما به سختی . روزی دو سه نفر رو اجیر میکنیم که یکی یک زونکن کاغذ رو از در برامون ببرند بیرون تا کم کم جمع کنیم و اون همکارمون ببره خوابگاه دانشجوهای فنی .به هر حال از هیچی بهتره .

3- امروز رفتم مقداری از کاغذها رو بدم به سرای محله مون گفتند که رفتند شهرداری ناحیه و اونجا اصلا کاغذ نداشتند . بهش گفتم اونوقت انقدر کاغذ هی داره حروم میشه .

4- اما شماره 3 رو روز جمعه وقتی رفتم فروشگاه سپه برای خرید هم فهمیدم . تعداد دستمال کاعذی هایی که توی قفسه بودند شاید یک پنجم همیشه بود . امیدوارم این تحریم و غیره یک نتیجه های داشته باشه .

5- دلم برای نمایشگاه کتاب لک زده . نمیدونم چند ساله نرفتم . من فقط هر سال نمایشگاه تخصصی رشته خودمون رو میرم اونهم به خاطر اینکه از شرکت ماموریت میگیرم و میرم و اگه نرم احساس میکنم از مواد و علم روز عقب میفتم . اما نرفتن نمایشگاه کتاب خیلی نامردیه خودم میدونم .