1- مدیر امور اداری شرکت ازم خواسته کار درست کردن دفترچه یادداشت از کاغذهای یک رو سفید رو با جدیت پیگیری کنم و همه رو بدم بیرون برامون درست کنن . گفت خیلی داره عالی میشه که سازمان ما یک همچین کاری برای محیط زیست داره انجام میده ، کلاسمون بین شرکتهای گروه کلی میره بالا !

2-خوندن کتاب جامعه شناسی خودمانی نوشته حسن نراقی رو تموم کردم . یاد سالها پیش افتادم که برای اولین بار فیلمی از محسن مخمل*باف دیدم . اسم فیلم دستفروش بود . تلخ ترین فیلمی بود که تا اون زمان دیدم . با دوستم بودیم . اون حالش بد شد از اینهمه تلخی و وسطش گفت پاشو بریم و من هم گفتم تو برو من نمیام . از سینما که اومدم بیرون حالم بحرانی بود . از اینهمه تلخی ناراحت بودم اما از اونطرف خوشحال بودم . احساس میکردم بالاخره یکی واقعیات رو گفت .

الان این کتاب رو خوندم و احساس بدی دارم از کسی که هستم ، جامعه ای که در اون زندگی میکنم و خودم  و تمام افراد موجود در آن . اما بالاخره یک نفر باید واقعیات رو بگه .

3-اومدم سوار تاکسی بشم . مسیرم رو گفتم و خانمی که نشسته بود پیاده شد تا من برم وسط بشینم . نفر آخر هم یک آقا بود . معمولا وقتی کسی این کارو میکنه که مثلا نفر آخر یک خانم باشه و کسی که دم در هست آقا باشه برای اینکه بین دو جنس مخالف نباشه پیاده میشه . خانمه چادری بود و من حس کردم برای چی اینکارو کرد . من نشستم وسط اما برگشتم بهش گفتم شما کجا پیاده میشین . نامفهوم جواب داد . دوباره پرسیدم کجا ؟ دید من ول کن نیستم گفت آخرش . با لحن تندی گفتم پس برای چی پیاده شدی که من بشینم وسط . سنش هم کم بود هول کرد و گفت ببخشید . گفتم کار غیر منطقی ای کردین و دیگه هیچی نگفتیم .

ببخشید نمیخوام بگم "همه " اما بیشتر خانمهای چادری به خودشون حق میدن که فکر کنن مثل من که چادری نیستم اصلا برام مشکلی نیست بشینم کنار یک آقا و شاید بعضیهاشون فکر کنن خوشم هم میاد اما اونها چون چادر دارن لابد نجابتشون بیشتره و این نباید با کنار یک آقا نشستن خدشه دار بشه . این مورد رو بازهم دیدم و حالم از این موضوع به هم میخوره .