خیلی دیروز گریه کردم . توی خونه نشسته بودم که از مدرسه یکی زنگ زد و گفت من مددکار اجتماعی هستم و معذرت میخوام که مزاحمتون شدم اما پسر شما در ماه دسامبر به یک نفر توی مدرسه گفته که شما اونو پرت کردین روی زمین و بعد پریدین روش !!!! توی مدرسه همه از خانواده شما تعریف میکنن و میگن خیلی برای بچه ها ارزش قائلین اما به هر حال کار من اینه که به این مساله رسیدگی کنم ! خدا میدونه من چه حالی شدم و پریدم رفتم مدرسه . خانمه رو دیدم و خیای معذرت خواهی کرد که اینجا همه میگن شما یکی از مسوولترین والدین ایجا هستین اما من باید بدونم چی شده . گفتم من که هنوز بچه ام رو ندیدم بعد از حرف شما چون مدرسه است شما صداش کنین و از خودش بپرسین قضیه چی بوده چون من اصلا یادم نمیاد تازگیها اینکارو کرده باشم . راستش رو بخواهین پسر من یک وقتهایی خیلی عصبی میشد و من خیلی پیشترها شده که بگذارمش روی تختش و دستهاش رو بگیرم که بیرون نیاد و کسی رو اذیت نکنه تا آروم بشه و بعد بیاد بیرون اما حتی همین رو هم خیلی وقته که یادم نمیاد اتفاق افتاده باشه . گفت من قبل از شما با هر دوشون حرف زدم و بهشون نگفتم کی هستم و گفتم من در مورد خانواده تون میخوام ازتون سوال کنم و پسرتون هم دقیقا همینو گفته .خلاصه خیلی خیلی حالم رو گرفت . شب این موضوع رو برای همسرم تعریف کردم اما به روش نیاوردیم .

از اینکه در مورد بچه مون حساسند و مواظبش خوشحالم اما واقعا برای من شنیدن این حرفها سخت بود