1- مسافرت رفتیم به یک شهر کوچیک و خوش آب و هوا . همه چیز خوب بود و خوش گذشت .

2- توی این مسافرت مسئولیت آشپزی نداشتم ، دسترسی به اینترنت نداشتیم . تلویزیون هم فقط مال ایران بود که میونه ای باهاش نداشتیم . از بیکاری نشستم کلی کتاب خوندم . به این فکر کردم که درس خوندنی که برای کنکور کردیم هنری نبوده وقتی ماه واره و اینترنت و فیس پوک و موبایل و مسیجی در کار نبوده . به بچه های الان باید آفرین گفت که که با این امکانات درس هم میخونن .

3- برای کمک در کار خونه و البته بیشتر برای اینکه بچه ها خونه تنها نباشن یک آگهی دادیم توی روزنامه . اعصابی تا الان ازم خورد شده که نگو . کلی آدم زنگ زدند و خیلیها خواهش  و منت که شما کار ما رو ببینی حتما استخداممون میکنی و از این حرفها . بعد با چند تاشون قرار مصاحبه گذاشتیم . بعضیها دیر اومدند که باز هیچی اما سه نفر کاملا ما رو گذاشتند سر کار و نیومدند . آخرین نفر درست شب قبل از مسافرت بود که کلی کار و خرید برای مسافرت و اینا داشتیم . پیاده رفتیم بیرون و با کلی دوندگی خودمون رو رسوندیم خونه که اگه اومد پشت در نمونه و خانم نیومد . دوبار به موبایلش  زنگ زدم خاموش بود . خودش خواسته بود به خونه اش زنگ نزنم . اما وقتی دیر شد و ما میخواستیم دوباره بریم بیرون به خونه زنگ زدم خودش گوشی رو برداشت . گفتم شما نمیاین ؟ گفت نه برام مهمون رسید . گفتم نمیشد تلفن بزنین و بگین که من توی این همه کار و گرفتاری علاف نشم ؟ گفت میخواستم زنگ بزنم اما اصلا ساعت رو نگاه نکردم !!! حالا یک همچین آدمی میخواد بیاد سر کار و مسوولیت قبول کنه . باهاش هم که تلفنی حرف میزدم میگفت که خیلی به پول احتیاج داره ولی حتی حاضر نیست یک مصاحبه کاری بره ، هر روز سر ساعت رفتن که پیشکش .

4-انتخابات نظام مهندسی در پیش هست و نمیدونم چرا شیفتگان خدمت انقدر این دفعه زیاد شدند . دیروز رو شمردم 36-37 تا مسیج تبلیغاتی اومد . رفتم توی سایت یکیشون دیدم یک ائتلاف هست . اتفاقا اونی که هم رشته خودم بود هم دانشکده ایم بود اما یکی دو سال بالاتر . از اونهایی بود که بهش سلام میکردی چند دقیقه میگذشت تا آنالیز میکرد و میفهمید چیه و چند دقیقه هم طول میکشید تا تصمیم بگیره جواب سلامت رو بده . دیگه از این ادم شل و ول تر توی دانشکده نبود . گفتم خدا رحم کنه که این بخواد نماینده من بشه من را به خیر و شما را به سلامت .

 5- قربون همگی