داشتم اینو میخوندم و به شدت ازش خوشم اومد

روحیه ام خیلی خوب نیست . مشکلاتی دارم که به این آسونی نمیشه مطرح کرد یعنی قصه اش طولانیه اما تازگیها پیش مشاور میرم و به نظرم میاد داره کمکم میکنه .

مشاور یک تست ازم گرفت که اصلا نمیفهمیدم موضوعش چیه و فقط من تند و تند جوابها رو علامت زدم . جلسه بعد گفت که پاسخ تست رو برام توضیح میده و یک موردی که گفت این بود که آپشن "ایثار " در من بالاست و به همین دلیل متوقع میشم که دیگران هم همین کارو برای من بکنن و برای همین سر خورده میشم .

به این موضوع فکر کردم و سعی کردم یک مقدار خودمو تعدیل کنم .

چند روز پیش همسرجان گفت که بچه ها رو شب ببریم پارک . همیشه این موقعها میگفتم نه آخه شام چکار کنیم ، کار خونه مونده و ... بعد هم که موضوع کنسل میشد میگفت تو اصلا اهلش نیستی . این دفعه گفتم باشه توی راه بریم شام بخریم ( ساندویچ کباب ترکی) و ببریم پارک که وقتی گشنه مون شد بخوریم . گفت خوبه اما بچه ها گفتند که کباب ترکی دوست ندارند . گفتم باشه خودت میدونی و پا شدم رفتم توی ماشین نشستم بدون هیچ تهیه و تدارکی . راه افتادیم و بعد از اینکه یک کوچه رو رد کردیم همسر نگه داشته . میگم چرا نگه داشتی ؟ میگه خب حالا کدوم سمت برم ؟! میگم من چه میدونم برو یک غذا بخر و بریم پارک . پرسید کدوم پارک بریم ؟ گفتم من نمیدونم فکر کردم تو همه چیز رو برنامه ریزی کردی ! خلاصه رفتیم سمت همبرگر فروشی نزدیک خونه مون و دیدیم اون بسته است . بعد رفتیم سمت مرغ سوخاری و دیدم اون هم بسته است آخه ساعت هنوز 6 بود اما من میدونستم که کباب ترکی همیشه بازه . نگه داشته کنار خیابون که بچه ها چکار کنیم ؟ اونها چه میدونستند چکار کنیم ؟ بچه ها کدوم پارک بریم ؟ بازم چه میدونستن . آخر برگشتیم خونه و من تو خونه خیلی آروم بهش گفتم وقتی میگم الان نمیتونیم بریم پارک تو میگی سخت میگیری . ببین یک بار نتونستی هماهنگ کنی و بریم .

صبح جمعه هم خیلی زیبا با دوستم پا شدیم رفتیم جمعه بازار هنر و قبلش به همسر جان گفتم من ظهر میام و خودت برای نهار یک فکری بکن . برگشتم و دیدم غذاهایی که از قبل مونده بوده رو گرم کرده و سیب زمینی هم داره سرخ میکنه که کم نیاد . من هم خیلی خوشحال و خندون در سالاد درست کردن کمک کردم و به این فکر کردم که صبح چقدر خوش گذشت . حالا مهم نیست که نهار کهنه است و سیب زمینی سرخ کرده است .

امروز هم برادر همسر یک جایی گیر افتاده بود و همسر هم در بازدید از یک سایت صنعتی بود و باید یک پولی برای برادر همسر واریز میشد . همسر جان به من زنگ زد که میشه این پول رو کارت به کارت کنی ؟ گفتم باشه . دوبار سعی کردم ولی نشد . بهش گفتم نمیشه . گفت میشه بری بانک ؟‌گفتم نه کار دارم . باز هم زنگ زدم همون شرکت و پرسیدم کارت دیگه ای دارین من به حسابش بریزم گفتند نه اما اگر میخوای شماره حساب بدیم . گفتم نه من وقت ندارم برم بانک و تموم شد . مثل اینکه خودشون مشکل رو حل کردند اما وقتی یادم میاد که همیشه این وقتها خودمو میکشتم و بدو بدو میرفتم بیرون کارو انجام میدادم خیلی از خودم خوشم اومد .

حالا هر کس میخواد بگه من خودخواه هستم هم بگه چون واقعا هدفم اینه که خودم رو بخوام و برای دیگران فدا نکنم .