توی مطب دکتر همینطور منتظر نشسته بودم . یک پسر جوون کنارم بود و با بغلیش حرف میزد از حرفهاش فهمیدم رشته تاتر یا سینما میخونه برای همین سر حرف رو باهاش باز کردم  .

بهش گفتم پسر من در دوره راهنمائی هست و میگه برای شغل آینده اش به بازیگری خیلی علاقه داره تابستون هم یه کلاس بازیگری گذاشتیمش اما واقعا نمیدونم چطور میتونم راهنمائیش کنم . خوشحال شد که دارم ازش راهنمایی میگیرم و دیگه سر حرف حسابی باز شد بعد فهمیدم از این بیشتر خوشحال شده که من به علاقه پسرم اهمیت دادم و منعش نمیکنم . گفت که پدرش سالها از این کار منعش کرده و گفته تو پسری باید خرج زندگی رو بدی و این کار توی ایران زندگی نمیچرخونه  و اون مجبور شده تجربی بخونه و بعد یک رشته ای توی دانشگاه قبول شده و بعد نشسته با پدرش حرف زده که این کار به درد من نمیخوره و من توش موفق نمیشم و بالاخره پدره راضی شده که این انصراف بده و بره سربازی و الان بالاخره رشته تاتر قبول شده و خوشحال و خندون داره میره سر کلاس . بهش گفتم راستش رو بخواهی من هم به عنوان یک مادر از این انتخاب پسرم خوشحال نیستم و ترجیح میدادم این کارو دوست نداشته باشه اما الان که میگه اینو دوست دارم علیرغم میل باطنیم میخوام این فرصت رو بهش  بدم که این کارو بهتر بشناسه و بعد با دید باز انتخاب کنه .اما ته دلم میلرزه ، میلرزه از اینکه مثلا بازیگر بشه با زندگی از معمولی پایین تر و بعدش کسانی رو ببینه با استعداد کمتر از خودش رفتند مثلا مهندس شدند یا پزشک شدند و زندگی خیلی بهتر دارن . بعد به ما نمیگه من نمیفهمیدم شما چرا گذاشتید من برم دنبال کاری که که خیلی عاقبت خوبی در این کشور نداره ؟ وای چقدر بچه بزرگ کردن سخته !!!