- کار شرکت به صورت لک و لک پیش میره و بدترین قسمتش اینه که باید بیکار بشینی اما مدیر گرامی دلش نمیاد از مرخصی خودمون بهمون مرخصی بده بره به زندگیمون برسیم .

- بعد از عمل جراحی ای که داشتم توان بدنیم خیلی کم شده و واقعا بعضی روزها خودمو به زور میکشم که برم سر کار و تا آخر وقت دووم بیارم .

- فکر کنم حدود 15 سال سابقه بیمه داشته باشم . البته امیدوارم چون خیلی تیکه پاره کار کردم . حالا درخواست دادم سوابقم جمع بشه ببینم که چند سال هست و تا کی باید به این وضع کار کردن ادامه بدم .

- علاقه ای به بازنشسته شدن ندارم اصلا هم حسم این نیست ، اما از کار تمام وقت عاجزم و احساس خفگی در محیط کارم میکنم .

- این پست شماره 300 هست و دلم میخواست خیلی خوب باشه اما به جاش میخوام بنویسم که کسی انقدر منو ناراحت کرده که  از خدا خواستم دیگه نبینمش . حتی اگر این به معنی این باشه که یه بلایی سرش بیاد .

- آره من هم آدمم و به خودم حق میدم که کسی که بسیار نفهمه رو دیگه نبینم که آسیب نبینم .

- انقدر بعضی اوقات کم توان هستم که شاید اون دعای من در مورد ندیدن اون آدم نفهم به نحوی برآورده بشه که سر من یه بلایی بیاد .

-