برای کار یک نفر رفته بودم دادگاه خانواده . وسط کار مرخصی گرفته بودم و با همون مقنعه شرکت و صورت بدون آرایش و کفش تقریبا تختی که دوتا چسب روش میخورد رفتم .

باید صبر میکردم تا دادگاه قبلی تموم بشه تا قاضی رو ببینم . گوشه راهرو ایستاده بودم که دیدم خانمی جلوم ایستاده .

خانمی نسبتا قد بلند یا حداقل متوسطِ بلند . یک بارونی چرم پوشیده بود و روسری مشکی داشت . آرایش شیکی داشت که خیلی بهش میومد و شلوار پاش بود و یک کفش پاشنه بلند پوشیده بود . احتمالا چکمه یا نیم چکمه اما زیر شلوار بود و نمیشد فهمید . بوی عطرش توی همه سالن پیچیده بود . نگاه تحسین آمیزی بهش کردم و با اینکه دلم میخواست بازم نگاهش کنم ، اما سرم رو انداختم پایین .

داشتم فکر میکردم من کی زنانگیم تموم شد ؟ اصلا شروع شد ؟ کی و چی باعث شد ازش دوری کنم ؟ گفته های مادر و پدرم که منو مثل پسرها میدونستن و یا میگفتن که تو شاید لحظه آخر تولدت تغییر عقیده دادی و دختر شدی ... پدرم که چند بار به زبون اومد که دوست دارم روز عروسیت تو رانندگی کنی که البته من زیر بار نرفتم . شاید داشتم بار ِ پسر ِ نداشته شون رو به دوش میکشیدم ...

اما انصاف نبود که جوری زندگی کنم که الان در آستانه فصلی سرد برگردم وبه زندگیم نگاه کنم و بگم نمیذارم دخترم مثل من بشه . سخته که بخوی توی قالبی بری که توان بدنیت باهاش هماهنگ نیست . نه درست نبود ...