- خیلی کارهام عوض شده . خیلی از وسایلم رو نگه میدارم . قبلا خیلی راحت وقتی یه چیز جدید میخریدم قبلی رو میبخشیدم اما الان تا قبلی قابل استفاده است جدید نمیخرم و وقتی جدیده رو گرفتم سختمه قبلی رو ببخشم . کمدم هیچوقت به این پری نبوده نمیدونم چی به سرم اومده .
- دلم میخواد بنویسم از احساسم اما خودم هم نمیدونم این حسی که الان دارم چیه ؟ تنها چیزی که ازش مطمئنم اینه که توی بحران میانسالی هستم . به کارهای نکرده ام فکر میکنم و به کارهایی که باید بکنم . به تصمیمهای غلطی که گرفتم و تاوان سنگینی براش پرداخت کردم .
- یه چیز جالب اینه که ظاهرا آینده من برای هیچ کس قابل پیش بینی نیست . چند باری پهلوی فالگیرهایی رفتم که میگفتن رو دست ندارند ویکیشون انقدر واضع نیتم رو گفت و از گذشته ام گفت که تا چند وقت مبهوت بودم اما هیچ کدوم از حرفهای آینده شون درست در نیومد . حالا اینا که هیچی اما پدر یکی از دوستامون از معمم های بسیار خوشنام شهرشون بود و میگفت ما خانوادگی به استخاره های پدرم عقید داریم و رودست نداره . یک بار برای کاری که واقعا 50-50 بودم بهش گفتم برام استخاره کنه اگه میگفت بده در جا اون کارو میگذاشتم کنار اما گفت خیلی خوبه ، اولش سخته ولی بعدش خیلی خوبه . من بازم خودمو نکشتم تا اون کار انجام بشه و شد ... الان بعد از چند سال وقتیبه اون لحظه نگاه میکنم به نظر خودم میاد که تصمیم  غلطی گرفتم و تاوان خیلی سنگینی هم براش دادم .
-  میدونم همه الان میگین همش خرافاته چه فال و چه استخاره اما واقعا وقتی یک کاری کاملا آدم رو بر سر دوراهی میگذاره چه باید کرد ؟
-
یکی از بزرگترین مشکلات من در زندگی اینه که زیاد به گذشته نگاه میکنم و میگم چرا اون موقع این کارو کردم . خود این طرز فکر مخرب تر از اون تصمیمات غلطی هست که گرفته ام .