- هر چی میشینم و با خودم منطقی فکر میکنم که خب زندگی هر کس یه جوره ، بفهم که زندگی بهت تعهد نداده که منصف باشه و ... باز وقتی میرسم به یک نفر که توی عمرش نفهمیده بی پولی چیه ، بیکاری چیه ، بچه داری چیه چون برای بچه داریش مادرش و مادرشوهرش با هم رقابت دارن (چون تنها نوه هر دو طرفه ) چون همسرش انقدر پول در میاره که ایشون نه ماموریت میره و نه اضافه کاری میمونه هیچ هر روز ساعت 9 به بعد میاد و به رئیسش گفته همینه که هست میخوای بخواه نمیخوای نمیام و اون هم قبول کرده و ... بعد میبینم حتی مریضی بچه های دیگران براش قابل تصور نیست و حتی یک لحظه نمیتونه خودشو بگذاره جای اون مادری که بچه ی هایپر اکتیو داره و فقط با افتخار میگه من بچه ام رو مدرسه ای ثبت نام کردم که هر بچه ای رو قبول نمیکنن ...

این جور وقتها هر کاری میکنم بازم به هم میریزم ، حسابی به هم میریزم.

- سالها پیش به این قانون طلایی رسیدم که تا وقتی منافع مشترک با کسی نداشتم ، روش قضاوت نکنم . اون موقع هست که آدمها امتحان خودشون رو پس میدن اما بازم یه وقتهایی (یعنی بیشتر وقتها ) یادم میره .

خانم همکاری دارم که 33 سالشه و مجرده ، بسیار هم دلش میخواد ازدواج کنه اما خب از استانداردهای خودش که به نظر من بالا هستند کوتاه نمیاد و فعلا موردی پیش نیومده براش . به طرز معقولی هم در تلاشه برای این موضوع و سعی میکنه با افراد جدید آشنا بشه که شانسش بیشتر بشه ، از جمله توی یه اکیپ مسافرتی افتاده که بیشترشون آدمها جا افتاده ای هستند اما خب مجرد هم توشون هست و فکر میکنه شاید بین اینها یه مورد پیش بیاد .

همکار خیلی خوب من هست و چیز بدی ازش ندیدم خیلی هم به نظر فداکار میاد و وقتی از دوتا خواهر کوچیکش که ازدواج کردند حرف میزنه با کلی عشق و علاقه حرف میزنه و اصلا حسادت یا توقع این که چرا صبر نکردند توش نیست .

من یه دختر خاله دارم که اون دو سال از این خانم بزرگتره و مجرده . اگه بگم تا حالا به بدبختی دو تا خواستگار دیده باورتون میشه ؟ حاضر نیست خواستگار ببینه و میگه قصد ازدواج ندارم . حالا دیگه من کلی روش کار کردم تا گفت باشه من قبول میکنم موردهام رو ببینم .

خاله من مدتها مریض بوده و دخترش خیلی زحمتش رو کشیده و خیلی خسته شده ، به همکارم گفتم میشه توی یکی از مسافرتهاتون دختر خاله منو ببری ؟ این خیلی خسته شده و خانواده اش هم اهل مسافرت نیستند گفت باشه . حالا دو ماهه منتظر خبری هستم که بهم بگه کی میرن مسافرت و خبری نشده و بالاخره دوزاریم افتاد که نمیخواد یه دختر مجرد توی اکیپشون بیاد که رقیب اون بشه .

دوباره رسیدم به اون قانون طلایی