روزها میان و میرن ، همش مشغولم و باز نمیدونم چرا احساس عبث بودن میکنم . ماه رمضون هم که شروع شده ، البته من روزه نمیگیرم اما به هر حال یه جوّ بیحالی حکمفرماست . وقتی نمیتونیم سر کار چایی بخوریم انگار خستگی زیاد میشه و نمیره .

عکسهای مراسم تدفین اون دوستمون رو توی فیس بوک دیدم . دیگه واقعا باورم شد که رفته . تلفن زدم به همسرش تسلیت بگم که نبود و روی پیغام گیر براش پیام تسلیت گذاشتم . شاید یک سر سوزنی باعث کم شدن ناراحتیش بشه .

تازگیها وقتی میام سر کار و میرم هدفون گوشیم رو همراهم میارم و آهنگ گوش میکنم . خیلی حس خوبی داره نمیدونم چرا قبلا این کارو نمیکردم . مخصوصا برگشتن به خونه که یک مقدار پیاده روی داره که خیلی عالیه اصلا گذشت زمان رو نمیفهمم .

متاسفانه هنوز اون خبر بد قبلی برامون هضم نشده بود که شنیدیم یه پسر جوون زیر سی سال که عقدر کرده بود و بعد از ماه رمشون عروسیش بوده تو جاده تصادف میکنه و کشته میشه . بیچاره پدر و مادرش ، همسرش و اطرافیان . حیف خودش با این سنش . خیلی وحشتناک بود . نمیدونم چرا انقدر خبرهای بد میشنویم .

خدا به همه رحم کنه .