روز پر کاری داشتم . به خاطر پس دادن یک چیزی به یکی از همکارهای قدیمیم مجبور شدم برم دم در شرکت قدیمی ام . اما دلم طاقت نیاورد و رفتم تو . گفت سوپروایزرم رو صدا کنن که ببینمش . اومد و یک بغلی کرد منو که نگو . گفت بر نمیگردی سر کار؟ تعجب کردم گفتم فکر میکردم اوضاع کار خوب نیست . گفت نه خیلی هم بد نیست . وقتی اینو گفت گفتم اگه کار نیمه وقت با ٢۵ ساعت کار در هفته داشتین منو خبر کنین اما اگه کار کمه مسلما حق اون کسانی هست که الان توی شرکت هستن . گفت باشه . بعد رفتم به کارهای دیگه ام رسیدم . دیدار خوبی بود و انقدر تحویلم گرفت که احساس خوبی بهم دست داد .