1- یک وقتی ، بچه هام کوچیک بودند و کارم خیلی زیاد بود تا ساعت 12- 1 شب در حال راه رفتن بودم تازه اون موقع وقتی کارم تموم میشد مینشستم پای کامپیوتر و وبلاگ نویسی و وبلاگ خونی تا ساعت 2 شب و بعد میرفتم میخوابیدم و فردا صبح هم سر کار و روز از نو روزی از نو .

حالا چطوریه که الان ساعت ده شب کله پا هستم و ممکنه هیچ کاری نکنم اما نمیتونم یک کلمه درس بخونم و تمرکز کنم . وبلاگ نویسی هم که در حداقل ممکن و ...

مگه چند سال گذشته ؟‌ مگه چند سال سنم زیاد شده ؟ نباید اینطوری باشه .

2- اول مهر هم اومد و رفت سال تحصیلی شروع شد و بچه ها درس رو شروع کردند. خدا رو شکر میکنم که پارسال همین موقع مملکت داشت به قهقرا میرفت و الان یه امیدی به آینده هست . توی همین مدت کوتاه پیشرفتهایی انجام شد که واقعا فکرشو هم نمیکردم . مثل آزادی زندانیان سیاسی ، صحبت از مذاکره با آمریکا ، مذاکره با انگلیس و امیدواری به شروع رابطه با انگلیس و احتمال نقض تحریم میدان گازی مشترک با انگلیس که منجر میشه به برداشت گاز و درآمد بیشتر برای کشور و ...

3- تا یادداشت رو منتشر کنم حسن و حسین هم تلفنی با هم حرف زدند و به خوبی و خوشی همه چیز پیش رفت .

4- جمعه با یک چند تا از دوستای دبستانیم قرار داشتیم ، یکی از معلمهامون و یک ناظممون و چند از افراد دوره های دیگه همون مدرسه هم اومدند و قرار فوق العاده ای رو رقم زدند  . با اینکه بیشتر کسانی که اومدند رو نمیشناختم اما گفتن از دبستانمون که تا الان بهترین محیط آموزشی ای بوده که در اون بودم کلی حالم رو خوب کرد .

همین