1- یکهو یاد یکی از همکارهای قدیمم افتادم . خانم خوشگلی بود و به خودش خوب میرسید . اندام خوبی داشت و مواظبش بود . خیلی سال از ازدواجش گذشته بود اما بچه دار نشده بود و میگفت نمیخوام . تا اینکه در آستانه 35 سالگی حامله شد . خدا میدونه چقدر غر میزد از وضعیتش و ناله میکرد . بالاخره بچه به دنیا اومد و به خاطر بچه و مرخصی زایمان و حق شیرش این خانم از پستی که داشت  افتاد . بعد از مرخصی زایمان که اومد یه کار معمولی بهش دادن و نشست یه کناری . حالا کار به شغل و این قضایا نداریم . من دیگه اون شرکت کار نمیکردم که بهم گفتند همین خانم از شوهرش طلاق گرفته و بچه رو هم داده به شوهرش  . تعجب کردم چون خیلی از شوهرش خوب میگفت . به نظر میومد شوهره مرد بساز و صبوری هست . اما از طریق دیگه ای به گوشم رسید که مشکل ، مشکل روابط زناشویی بوده که خانمه ناراضی بوده و ظاهرا آقاهه سرد بوده .

ماها چشمامون داشت از کاسه درمیومد که چطور ممکه برای همچین دلیلی خانمی از زندگی و بچه اش بگذره اما وقتی یک کم بیشتر فکر کردیم دیدیم اگر مشکل برعکس بود چی میشد ؟ آقاهه خیلی راحت بدون گفتن دلیلی میتونست زنش رو طلاق بده ، یا اینکه دوست دختر بگیره ، خیلی هم مومن و مقید بود صیغه میکرد و در تمام این موارد کسی به اون مرد ایراد نمیگرفت . چرا ماهایی که مثلا فکر میکنیم اعتقاد به حقوق برابر زن و مرد داریم این حق رو برای زن قائل نیستیم . آیا اون زن میتونست سر زندگی و بالای سر بچه اش باشه اما دوست پسرش هم داشته باشه و قانون و شرع و غیره نتونن بگن بالای چشمت ابروست ؟

قضاوت کردن آسونه اما قضاوت درست کردن چی ؟ واقعا به همین راحتیه ؟