1- سالها پیش وقتی تین ایجر بودم نشانه های افسردگی رو توی مامانم دیدم . خیلی اطلاعی ازش نداشتم اما میفهمیدم حال مامانم عادی نیست . یه بار بهش گفتم برو پیش روانپزشک ، خیلی بهش برخورد گفت من که دیوونه نیستم و هیچ وقت پیش روانپزشک نرفت .

2- حدود 25-26 سالگیم نشانه های افسردگی رو توی خودم دیدم و رفتم دکتر جسته و گریخته دارو مصرف میکردم اما به کسی نمیگفتم . حالم بالا و پایین داشت و بعد از تولد دومین بچه ام که هم داروم مدتها بود قطع شده بود و هم تعادل هورمونیم بهم خورده بود حالم خیلی بد شد و به دکتر مراجعه کردم . مجبور شدم شیر دادن رو قطع کنم تا بتونم دارو با دوز بالا مصرف کنم تا یک کم بهتر بشم و از اون موقع تا حالا که حدود 12 سال میگذره هی بالا و پایین دارم .

3- اویل به کسی نمیگفتم افسردگی دارم روم نمیشد بعد دیدم خیلیها این مشکل رو دارند و قرصی که من مصرف میکنم (فلوکسیتین ) میخورند و بعد من هم شروع کردم به گفتن تا غیر معمول بودنش رو از بین ببرم و بگم این هم یه بیماریه و سرافکندگی نداره و دیدم همین باعث شد بعضیها که مشکل دارند به فکر بیفتند که پیش دکتر برن .

4- چند روز پیش تو شرکت یه خانمی که فقط باهاش سلام و علیک دارم اومد پیشم و گفت من یادم رفته فلوکسیتینم رو بیارم شما داری ؟ تعجب کردم به راحتی این که بگی استامینوفن داری ؟ گفتم آره دارم و یکی ازم گرفت و رفت .

5- کاشکی مادر من هم توی زمانی بود که دکتر روانپزشک رفتن و دارو خوردن کار غیر عادی محسوب نمیشد . مسلما مادر بهتر و شادتری برای ما میشد .

6- چقدر فرهنگ عوض شده .