دوتا تخمی که کبوتر پشت پنجره خونمون گذاشته بود باز شدند و جوجه هاش اومدن بیرون . انقدر قربون صدقه اشون رفتیم که خدا میدونه .

یکی از همکلاسی های دانشگاهیم بهم زنگ زد . حساب کردیم دیدم 20 ساله همدیگه رو ندیدیم . چند بار تلفنی صحبت کردیم و قراره همدیگه رو ببینیم . برام جالبه ببینم چه شکلی شده .

نمیدونم چرا وضع اقتصادی بهتر نمیشه ، یعنی تورم یک کم کنترل شده اما پروژه ها راه نمیفته و وضع کار شرکت هم دیگه داره نگران کننده میشه . هر چند وقت یکبار حرف یه پروژه میشه و یک کم امیدوارم میشیم بعد دوباره برمیگردیم سر جای اولمون .

معلم زبانی که گرفتیم ازم در مورد جواب کنکورم پرسید . بهش گفتم که قبول نشدم و بدترین درصدم هم زبان بود چون اصلا روش کار نکردم گفت خب بیا برای سال بعد روش کار کنیم  . گفتم نه دیگه نمیخوام کنکور بدم از جا پرید گفت این حرفو نزن تو میتونی ، باید تلاشت رو دوباره بکنی و خلاصه کلی هلم داد . بعد با یکی که تازه خودش کنکور رو قبول شده صحبت کردم گفت آره این سال اول بوده و تازه خودتو محک زدی و باید یک بار دیگه تلاش کنی . هیچی منو حسابی از راه به در بردن که بازم کنکور بدم . حالا در اولین قدم معلم زبانم خواسته که سوالهای پارسال رو پرینت بگیرم و براش ببرم تا بهم بگه که چی باید بخونم . خدایا من هم که کافیه یکی بخواد از راه به در ببره منو ، فورا میفتم تو تله .