1- جوجه هایی که پشت پنجره مون بودند پر زدند و رفتند ... دلمون گرفت وقتی به این فکر کردیم که یه روزی جوجه های خودمون هم پر میزنن و میرن ...

2- درس خوندن رو هنوز شروع نکردم . یک کتاب دستمه که باید بخونمش اینو که تموم کنم درس خوندن رو شروع میکنم .

3- یک اتفاقی برای یکی از دوستام افتاده که با توجه به شناختی که ازش دارم هم ناراحتش هستم و هم نگرانش . دوستم بالای ده ساله ازدواج کرده ، بچه هم داره زندگیش فوق العاده نیست اما مشکلات زیادی نداره . یکهو دوست پسر سابقش سر راهش پیدا شده ، اون هم زن و بچه داره شروع کردند به عنوان دو تا دوست قدیمی با هم حرف زدن و درد دل کردن که یکهو دیدن به هم وابسته شدند . بدبخت نه راه پس داره نه راه پیش . عاشق شوهرش نیست اما میگه دوستش داره و خیلی آدم خوبیه اما انگار این تجربه جدید یه هیجانی هم براش داره . از اونطرف خودش نگرانه و میگه چکار کنم . دوبار تا حالا به این آقا گفته دیگه نباید با هم تماس داشته باشیم و اون هم قبول کرده بعد عین دو تا قطب آهنربا به سمت هم کشیده شدند ، با توجه به تاریخچه ای که دارن این کشش عجیب نیست . آقاهه هم با خانمش خیلی اختلاف داره و بعید نیست از هم جدا بشن اما این دوست من اصلا در اون شرایط نیست .

قبل از اینکه وضعیت اینو ببینم با خودم فکر میکردم این آدمهایی که به همسرشون خیانت میکنن چطور آدمهایی هستن ، چقدر منحرفند که با وجود همسر چشمشون دور و اطراف میچرخه اما این قضیه انقدر انقدر آروم آروم زیر پوست این دوستم رفت که خودش هم نمیفهمه چی شده و الان کاسه چه کنم دست گرفته . کسی میدونه چکار باید بکنه ؟