1- زندگی جریان داره

2- نذرم انجام شد . یک روز پاشدم رفتم کلیسای سر خیابون ویلا . شمع گرفتم و روشن کردم . محیط کلیسا خیلی آروم و روحانی بود . یک کم نشستم آرامش عجیبی داشت . دلم هم پر بود از اتفاقی که دیروزش افتاده بود . گریه ام گرفت . نشستم دل سیر گریه کردم و سبک شدم و برگشتم . احساس خیلی خوبی داشت . راستش توی امامزاده صالح هم احساس خوبی دارم اما هم خیلی شلوغه و هم باید چادر سر کنی و کفش دربیاری . اینجا خیلی راحت تر و بی تکلف تر بود .

3- آخر هفته گذشته دو شب شام مهمون داشتم . خیلی خسته شدم . ماشین ظرفشوییم هم خراب شد کلی حالم رو گرفت برای بار دومه که خراب میشه . شنبه رفتم سر کار اما امروز که یکشنبه باشه رو استعلاجی گرفتم موندم خونه . صبح رفتم مدرسه بچه ها پرونده هاشون رو دادم و اومدم خونه یه دوساعتی خوابیدم احساس کردم جون گرفتم . حالا بعد از نهار هم به کارهای خونه میرسم . نمیدونم چند وقت بود که به غیر از مسافرتمون مرخصی تمام روز نگرفته بودم .

4- یک سری چکاپ دارم که کم کم دارم انجامشون میدم . فکر کنم تا هفته دیگه تموم بشه . بعدش میخوام برم شنا یادبگیرمتعجب آره عجیبه که تو این سن شنا بلد نیستم اما فکر کردم دیر یاد گرفتن بهتر از یاد نگرفتنشه .

5- زندگی جریان داره