سلام به همگی مخصوصا خانم مارال - ق عزیز ، باد صبای گرامی و بقیه

از خودم که بگم روزگارم بد نیست ، خرده هوشی دارم ، سر سوزن ذوقی لبخند

کلاس شنا به نصفه رسید و میتونم طول استخر نه چندان بزرگی رو شنا کنم اما با ترس و لرز و از همه مهتر این که عمق استخر زیاد نیست و حس اینکه هر لحظه که بخوام میتونم پامو بذارم زمین ، اعتماد لازم بهم رو نمیده . اما همینکه دارم یاد میگیرم رو دوست دارم و خوشحالم . کاملا حس میکنم دیر یاد گرفتن بهتر از یاد نگرفتنه .

یه قرار بین همکلاسیهای دوره دانشگاه گذاشتیم و حدود 10 نفر از شهرستان اومدن و 13 نفر هم تهران بودن و 23 نفر هم رو دیدیم اونم بعد از 20 سال ، بسیار بسیار جالب و جذاب بود و از همه جالبتر اینکه هنوز یکی از خنده دارترین چیزها سوتیهای اساتیدمون بود و هنوز با یادآوری اونها قهقه میزدیم .

سر کار هستیم و کار به طور متوسطی هست منظورم اینه که نه خیلی زیاده و نه خیلی کم و خب شرکت داره با ما میسازه و ما هم با شرکت !

دیشب تولد پسرم بود و فامیلهای نزدیک و چند تا از دوستاش رو دعوت کرده بودیم بسیار بسیار خوش گذشت ، جای همه دوستان خالی و انقدر خوش گذشت که خستگی تمام کارهایی که کرده بودیم به راحتی در شد .

اوضاع روحی خودم در وضعیت سینوسی هست و بعضی روزها بهترم و بعضی روزها به شدت سردرگم و هاج و واجم و همش فکرهای عجیب و غریب میاد تو ذهنم . انشاالله که بهتر میشم .

راستی بعید میدونم کسی دقت کرده باشه اما دلیلی اینکه شماره هام به ترتیب نشد این بود که طبق آمار خود سایت پرشین بلاگ این یادداشت شماره 373 بود برای همین من چند پله یکی کردم .

ایام به کام