یه نوشته ای هست به نام اینکه چقدر به خودم به عنوان یک خانم کارمند بدهکارم و حتما همه خوندن . اگر نخوندین این لینکش البته لینک اصلیش باز نشد این هم خودش نقل قول کرده ولی خب مطلب معلومه .

از پنجشنبه ظهر احساس کردم گلوم درد میکنه . سرماخوردگی من همیشه از گلو درد شروع میشه . سعی کردم استراحت کنم و دارو بخورم تا خوب بشم اما عصرش رفتیم پارک و هوا خیلی سرد بود و بدتر شدم . بدنم درد گرفت و احساس کردم راه گلوم تقریبا بسته شده . شب خیلی بد خوابیدم و از ساعت 5 صبح دیگه بیدار بودم . جمعه روز پیک نیک خانوادگی مدرسه پسرم بود و باید برای نهار چیزی درست میکردم . مایه گوشت ماکارونی رو درست کرده بودم ساعت 7 پاشدم خود ماکارونی رو درست کردم و کشیدم تو ظرف و همسرم رو بیدار کردم که من نمیتونم بیام شما برین پیک نیک . اونا رفتن و من گرفتم خوابیدم . تا ساعت 10 خوابیدم و بعد پا شدم صبحونه خوردم و خیلی آروم آروم شروع کردم به جمع کردن آشپزخونه که بعد از برداشتن وسایل پیک نیک توسط آقای همسر ترکیده بود . هر وقت خسته میشدم میرفتم مینشستم یا میخوابیدم تو تخت و بعدش دوباره برمیگشتم . بعد از جمع کردن آشپزخونه نوبت شستن ظرفها و تی کشیدن آشپزخونه و ... و بعدش هم مرتب کردن خونه بود . خیلی آروم همه کارها انجام شد وسطش هم کلی استراحت کردم . خوابم رو هم کردم و فهمیدم که خانمهای خانه دار چقدر وقت بیشتر از ما دارن و چقدر خوبه که وسط کارشون هر لحظه ای که بخوان میتونن حتی چند دقیقه برن تو تختشون و استراحت کنن . اونوقت فهمیدم که چقدر به خودم بدهکارم .