خانم ف چند روزه مریضه . همسرش هم رفته ایران . روز اول پسر عموی همسرش بردتش خونشون و خانمش حسابی پذیرایش کرده . شب هم نگهش داشتن . صبح هم پسر پسرعموهه بچه هاش رو برده مدرسه . بعد از ظهر خانم ل رفته بچه هاش رو از مدرسه آورده . من بهش زنگ زدم گفت نه کاری ندارم . فقط یک سری بهش زدم و رفتم خونه . بهش گفتم فردا صبح بیام بچه ها رو ببرم مدرسه ؟ گفت نه قراره خانم ل بیاد دنبالشون . روز بعد بهش زنگ زدم که من نزدیک خونتون هستم میخوای برم بچه هات رو بیارم ؟ گفت نه خودم دارم میرم حالم بهتره . یک ربع بعد به موبابلم زنگ زد که خانم ل از دم مدرسه  بهم زنگ زد که خیلی سرده بیرون نیا من بچه هات رو میارم اما تو خودت بیا پهلوم . رفتم پیشش دیدم خوشبختانه حالش بهتره . تا نشستم خانم م  که من یکبار دیده بودمش بهش زنگ زد که من دارم دیر میرسم مدرسه تو بچه های منو از مدرسه بگیر . این گفت به خدا خودم هم خونه ام به دوستم گفتم بچه هام رو بگیره . میخوای بگم بچه های تو رو هم بگیره ؟ بعد دیدن که اولن این بچه ها رو به اون دوسته نمیدن بعدش هم ماشین اون بدبخت جا نداره . من هم نشسته بودم و کمی تا قسمتی مکالمه رو متوجه میشدم . یکهو خانم ف با یک حالت مستاصلی به من گفت این بیچاره نمیرسه به مدرسه چکار کنیم ؟ من هم گفتم باشه من میرم دنبال بچه هاش . حالا بچه های من دیرتر از مدرسه میان و من اصلا لازم نبود اون موقع برم مدرسه گوشی رو گرفتم کلی تشکر کرد و گفت من الان زنگ میزنم به مدرسه میگم که شما میای میگیریشون . من راه افتادم . حالا فقط پسرش رو میشناسم . اصلا دخترش رو تا حالا ندیدم .  اما میدونم کلاس پسرش کدومه . رفتم دم کلاس پسرش میبینم که همه رفتند ( خیلی دیر تلفن زده بود ) بهش زنگ میزنم میگم کسی توی کلاس پسرت نیست کجا ممکنه باشه ؟ گفت بعضی اوقات میان سر خیابون . دویدم تا دم خیابون بچه ها همه کلی کاپشن و کلاه و شال گردن داشتند . دونه دونه رو تشخیص هویت کرم تا دیدم نه خیر پسرش که توی اینا نیست دخترش رو که هم نمیشناسم راحت . دویدم رفتم توی مدرسه . معلم پسرش رو دیدم گفت کجاست ؟ گفت توی دفتره . رفتم دفتر دیدم کسی اونجا نیست میگ بچه ها کجان ؟ گفتن توی سالن ورزشن . رفتم توی سالن ورزش نمیدونم باید دنبال کی بگردم . اون بچه ها هم که علم غیب ندارن بدونن من رفتم دنبالشون که بیان پهلوم . دقیقن مثل پیدا کردن سوزن توی انبار کاه بود . توی گیج و ویجی بودم که چه جوری این بچه ها رو پیدا کنم که موبایلم زنگ خورد خانم م بود . گفتم من پیداشون نمیکنم . گفت نه دیگه لازم نیست خودم رسیدم و دارم سوارشون میکنم !

کلی ازم تشکر کرد و با تعارفات معمول و من هم رفتم که بچه های خودم رو بیارم .

یاد روزهای مریضی و بی کسی خودم افتادم و حسابی دلم برای خودم سوخت .

-----------------

پ.ن. برای اینکه فکر نکنین فقط دارم غر میزنم باید بگم که شاید من پنج بار توی زندگیم بچه هام رو جایی نگذاشتم که خودمون به کاری برسیم . آخرین بارش وقی بود که سر همین موضوع یکی از بهترین دوستامون رو از دست دادیم . نمیدونم چه ربطی به این موضوع داشت ما اون آخرین باری بود که دیدیمشون .

پارسال که تمام وقت کار میکردم بارها شد که توی طوفان گیر کردم اما یک نفر رو نداشتم بهش زنگ بزنم بگم بچه منو بگیر من نیم ساعت بعد میام ازت میگریم . تمام این خانمهای ف و م و ل رو هم بعد از بیکار الدوله شدن باهاشون آشنا شدم وگرنه اون وقت که در حال دوی سرعت بودم که کسی رو نمیدیدم که باهاش آشنا بشم .